اون شب چی بود که روی سرم نشسته بود...

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه آیدا ام و در آستانه ۲۰ سالگی هستم و از تهرانم این اولین داستانی هست که میخوام براتون تعریف کنم .من از بچگی علاقه زیادی به جن...

متن کامل

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه آیدا ام و در آستانه ۲۰ سالگی هستم و از تهرانم این اولین داستانی هست که میخوام براتون تعریف کنم .من از بچگی علاقه زیادی به جن ها و چیزای ترسناک داشتم و همیشه در حال نگاه کردن فیلم های ترسناک بودم تا همین الان که ۲۰ سالم شده . این خونه ای که ما توش زندگی میکنیم قدیمی نیست که بگم جن و اینا داره ولی این اتفاق تو همین خونه برای من افتاد . یه شب که من و مامانم داشتیم فیلم ترسناک نگاه میکردیم مامانم گفت که اینارو نبین و دعاهایی که میخونن باعث میشه نیروهای ماورایی بیان به خونمون و اینا ولی من توجهی نکردم . چند شب بعد از اون روز ساعت ۳ صبح بود که من داشتم تو گوشی با دوستام حرف میزدم که یهو احساس کردم یه نوری از بیرون در میاد با یه عالمه ترس رفتم بیرون دیدم که تلویزیونمون روشن شده کنترل هم روی مبل رو به روی تلویزیونه . من خیلی ترسیدم رفتم داداشم و بیدار کردم ماجرارو بهش گفتم اونم گفت چیزی نیست و اومد تلویزیون و خاموش کرد و رفت خوابید. این اتفاق چند شب بعد دوباره افتاد ولی این دفعه ساعت ۳ که تلویزیون روشن شد روی یه فیلم ترسناک بود من این سری دیگه خیلی ترسیدم و تا صبح نخوابیدم . فردا صبح داداشم گفت که اون شب که از خواب بیدار شده بوده که بره اب بخوره یه سایه مشکی خیلی بلند گوشه اتاقش دیده بوده . گذشت و من چند شبی بود که روم بختک میوفتاد و من خیلی نمیترسیدم چون اگر میترسیدم نمیرفت . اما اخرین بار با همه سری ها فرق داشت . یه شب که من خوابیده بودم با یه حس سنگینی بیدار شدم . حس میکردم که ۵ دقیقه هم نشده که من خوابم برده. همون حالت هایی که یه بختک روت میوفته رو داشتم . اما احساس میکردم که یکی روی سرم نشسته و دو تا دستاش و گذاشته رو شقیقم . من به پهلو خوابیده بودم قشنگ صدای داداشم که اتاق بغلی بود و میشنیدم اما نمیتونستم کاری کنم . خیلییییی ترسیده بودم . با هزار زور سعی کردم دستم و بیارم بالا وقتی دستم و گذاشتم اونجایی که دستش بود یه دفعه دو تا از انگشت هام و توی دستش گرفت و هی فشارشون میداد دقیقا مثل دست انسان بود . من فکر میکردم که داداشم داره این کارو میکنه ولی یه دفعه وزنش خیلی سنگین شد و من ضربان قلبم خیلی رفت بالا قشنگ انگار قلبم داشت از سینم میزد بیرون و این از ترس نبود . به خودم دلداری میدادم که چیزی نیست و یه لحظه چشمام و بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم که یهو از خواب پریدم . ساعت و که نگاه کردم دیدم تقریبا ۱۰ دقیقه میشد که خواب بودم اما انگار خیلی وقت بود که تو اون حالت بودم و اون اصلا یه خواب نبود . بعد این ماجرا تا چند ساعت قدرت صحبت کردن نداشتم و انگار لال شده بودن فرداش که اینو برای مامان بابام تعریف کردم گفتن چیزی نبوده و بختک بوده :)
اون شب چی بود که روی سرم نشسته بود... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.