متن کامل
سلام، من حجت هستم، ۴۵ ساله از مشهد. این داستان واقعی مربوط به سال ۱۳۸۵ است. آن زمان عاشق کمپ زدن و شبمانی در طبیعت بودیم. با چند نفر از دوستانم به منطقهای بکر در نزدیکی بشرویه و طبس رفتیم. کنار یکی از آبانبارهای قدیمی چادر زدیم، آتش روشن کردیم و تا نیمهشب مشغول تفریح بودیم. حدود ساعت یک شب احساس کردیم کسی از دور ما را زیر نظر دارد. ابتدا اهمیت ندادیم و مشغول کباب کردن گوشت شدیم، اما وقتی برای آوردن سیخها برگشتیم، همه آنها ناپدید شده بودند. شب هنگام، صدای عجیبی از بیرون چادر شنیدیم. با ترس بیرون رفتیم و دیدیم موجودی حدود ۱۰ تا ۱۵ متر دورتر نشسته و استخوانهایی را که دور انداخته بودیم، میخورد. صدای شکستن استخوانها هنوز هم از یادم نمیرود. وقتی متوجه حضور ما شد، از جایش بلند شد. قدش حدود ۴ متر بود و دستها و پاهای بسیار بلندی داشت. از شدت ترس همه وسایلمان را جمع کردیم و همان شب فرار کردیم. صبح ماجرا را برای مادربزرگ دوستم تعریف کردیم. او گفت آن موجود «ال» نام دارد و از نسل جنها است. به گفته او، محلیهای منطقه میدانند که در کویر نباید استخوان یا باقیمانده غذا را رها کرد، چون ممکن است ال را به آنجا بکشاند. آن شب فهمیدیم بعضی از باورهای قدیمی، ریشه در داستانهایی دارند که هنوز هم بین مردم کویر نقل میشوند.