متن کامل
سلام، من ستین، ۱۶ ساله از کرج هستم. در طول زندگیام اتفاقات ماورایی زیادی برایم افتاده و هر وقت فرصت کنم، یکی از آنها را تعریف میکنم. این ماجرا مربوط به زمانی است که حدود هفت یا هشت ساله بودم. تابستان بود و به خاطر مصرف بالای برق، هر شب برای چند ساعت برق منطقه قطع میشد. آن زمان هیچ شناختی از جن، طلسم یا دعا نداشتم. مادرم به رفتار بعضی از اعضای خانواده پدریام مشکوک شده بود و باور داشت ممکن است برای خانواده ما دعا یا طلسم گذاشته باشند، مخصوصاً مادربزرگم که مدت زیادی در خانه ما میماند. طبق عادت هر دو سال یکبار، مادرم بالشها را خالی میکرد تا هم آنها را بشوید و هم پنبههای داخلشان را مرتب کند. آن روز من، خواهر دوقلویم و برادرم مشغول کمک کردن بودیم. در میان پنبههای یکی از بالشها، مادرم تکه پارچهای گرهخورده پیدا کرد. ابتدا اهمیت خاصی به آن نداد، اما وقتی آن را باز کرد، داخلش کاغذی قهوهایرنگ و تاخورده به شکل مثلث قرار داشت. با باز کردن کاغذ، نوشتههای عربی زیادی روی آن دیده میشد. داخل آن تکهای جگر، چند تار مو و نام تمام اعضای خانواده ما نوشته شده بود. ما نمیدانستیم برای باطل کردن چنین چیزی باید چه کاری انجام دهیم و از روی ناآگاهی، آن را آتش زدیم. بعد از آن، مادرم با خالهام تماس گرفت و او گفت که این بدترین کاری بوده که میتوانستیم انجام دهیم و باید روش دیگری برای باطل کردن آن انجام میشد. مادرم فقط گفت: «به خدا توکل میکنیم، انشاءالله اتفاقی نمیافتد.» چند ساعت بعد، هوا کمکم تاریک شد و برق رفت. آن زمان در طبقه ششم یک ساختمان زندگی میکردیم. تنها دو پنجره کنار ورودی خانه وجود داشت و بقیه قسمتهای خانه کاملاً تاریک میشد. من، خواهرم و مادرم روی مبل کنار پنجره نشسته بودیم. ناگهان به خواهرم گفتم: «اون چیه که از اون طرف داره میاد؟» در انتهای خانه، میان تاریکی، سایهای دیده میشد که از خود تاریکی هم سیاهتر بود. هرچه نزدیکتر میشد، واضحتر دیده میشد. من و خواهرم با ترس مادرم را صدا زدیم. ابتدا توجهی نکرد، اما وقتی خودش نگاه کرد، ناگهان از جایش بلند شد، به سمت در دوید و از خانه خارج شد. ما هم با عجله پشت سرش رفتیم. در همان چند ثانیه، آن موجود را واضحتر دیدم؛ شبیه مردی بلندقد با لباسی بلند و تکهتکه که قسمتهای لباسش انگار در هوا شناور بودند و با وجود نبودن باد، حرکت میکردند. با سختی در را باز کردیم و از پلهها تا طبقه همکف پایین دویدیم. بعداً مادرم با خالهام صحبت کرد و تا جایی که میدانم، برای باطل کردن آن طلسم به سراغ یک دعانویس رفتند. تا قبل از آن، همیشه احساس میکردم چیزی در خانه حضور دارد، اما خودش را نشان نمیداد. بعد از آن ماجرا و انجام کارهایی که گفتند، دیگر هیچوقت آن حس یا آن موجود سیاه را ندیدم. هنوز هم هر وقت آن شب را به یاد میآورم، تمام جزئیاتش برایم زنده میشود؛ شبی که بعد از پیدا کردن یک طلسم مرموز، با چیزی روبهرو شدم که هرگز نتوانستم برایش توضیحی پیدا کنم.