متن کامل
این خاطره برای چند سال پیشه، زمانی که مدتی توی یه کمپ مهاجرین زندگی میکردیم؛ کمپی خیلی قدیمی که میگفتن از زمان جنگ جهانی اول باقی مونده. ساختمانهای قدیمی، راهروهای تاریک و دیوارهای ترکخوردهاش از همون روز اول حس عجیبی به آدم میداد. خیلیها هم بین خودشون حرف میزدن که شبها توی اون کمپ اتفاقهای عجیبی میافته، ولی ما فکر میکردیم فقط شایعهست. شب اولی بود که بعد از قرنطینه، ما رو به یه اتاق دیگه منتقل کرده بودن. وسایلمون هنوز کامل باز نشده بود. من، شوهرم و دو تا دختر بزرگترم هرکدوم سرگرم گوشی یا بازی بودیم. دختر کوچیکم که فقط ۱۱ ماهش بود، توی روروئکش وسط اتاق بازی میکرد. یهو چند بار سرش رو به سمت در اتاق برگردوند؛ انگار کسی اونجا ایستاده باشه. بعد بدون اینکه کسی چیزی بگه، با وحشت شروع کرد به جیغ زدن. نه از اون گریههای معمولی بچهها... جیغهایی که مو به تن آدم سیخ میکرد. همون لحظه احساس کردم هوای اتاق یکدفعه یخ کرد، در حالی که وسط تابستون بود و هوا بیرون بهشدت گرم بود. یه سنگینی عجیبی روی سینهمون افتاده بود، طوری که هیچکدوممون نمیتونستیم از جامون بلند بشیم یا حتی حرف بزنیم. همه فقط با ترس به دخترم خیره شده بودیم.انگار زمان متوقف شده بود. شاید فقط ده ثانیه طول کشید، اما برای ما مثل چند دقیقه گذشت. بدتر از همه این بود که دخترم یهو ساکت شد. نه اینکه آروم شده باشه... نفسش بند اومده بود. صورتش کمکم کبود میشد و بدنش بیحرکت مونده بود. هرچقدر میخواستیم به سمتش بریم، انگار پاهامون قفل شده بود. حتی نمیتونستم اسمش رو صدا بزنم. بالاخره زبونم به سختی حرکت کرد و فقط تونستم با صدای لرزون بگم: «بسمالله الرحمن الرحیم...» همون لحظه حس کردم چیزی مثل یه نسیم سرد و خیلی سریع از کنارمون رد شد و به سمت در اتاق رفت. انگار چیزی از اتاق خارج شد. دخترم ناگهان یه نفس عمیق کشید، شروع کرد به سرفه کردن و بعد با صدای بلند گریه کرد. هیچوقت از صدای گریه یه بچه اینقدر خوشحال نشده بودم. اون شب تا صبح هیچکدوممون نخوابیدیم. چراغها رو روشن گذاشتیم و هر بار که دخترم به سمت در اتاق نگاه میکرد، دل همهمون میریخت. شاید خیلیها بگن اتفاقی که افتاده یه توهم یا یه حالت طبیعی بوده، اما چیزی که ما اون شب حس کردیم، هیچوقت از یادمون نرفت. بعد از اون، دختر کوچیکم تا مدتها هر وقت وارد اتاق تاریکی میشد، بیدلیل شروع به گریه میکرد و به گوشههای خالی خیره میشد؛ انگار هنوز چیزی رو میدید که ما نمیدیدیم. سالها از اون ماجرا گذشته، اما هنوز هم وقتی اسم اون کمپ قدیمی میاد، هم من و هم شوهرم همون حس سنگینی و سرمای عجیب اون شب رو یادمون میاد. هیچوقت نفهمیدیم واقعاً اون شب چه چیزی توی اون اتاق بود، اما ترسش تا آخر عمر باهامون موند.