متن کامل
#ارسالی سلام و درود این چیزی که میخوام تعریف کنم داستان نیست اتفاقیه که میشه بگی هر موقع که بر میگردم به سمت خونه برام اتفاق میافته البته این رو هم بگم این اتفاق نوار تکراری نیست و موقع هایی از شب ها و به روش های دیگه اتفاق میافته. خب یه معرفی کوچیک از خودم بگم من اصالتا فراشبندی هستم یکی از شهر هایی از استان فارس و کار بنده هم توی شهرک صنعتی شیراز قرار داره خیلی وقت نیست اونجا کار میکنم حدود یه دو سه ماهی هست توی شرکتی استخدام شدم و هر ۱۴روز کار ۹روز استراحت دارم و چون مجرد هستم زیاد خوشم نمیاد توی خونه ام در شهر شیراز بمونم و برمیگردم پیش خانوادم توی فراشبند. دوستانی که احل فراشبند هستن امار دارن از سه راهی کازرون و فراشبند میخواید بگذرید چه اتفاق هایی میافته من خودم اولش باورم نمیشد چون اتفاق برام نیافتاده بود ولی چندین بار با چشم های خودم دیدم و باور کردم.اول اینو بگم علاقه به شدت خاصی دارم توی شب رانندگی کنم برخی از دوستان درک میکنن حس و حال باحالی داره خلاصه چند هفته پیش بود میخواستم برگردم به سمت خونه دور و برای ساعت ۶عصری البته مغرب بگم بهتره حرکت ردم به سمت خونه و نرسیده به اون سه راه یه پیرزن بود گفتم بنده خدا رو سوار کنم خب جاده هم ماشین ها برو بیا داشتن زیاد چیز عجیبی نبود میتونست هر کسی اونجا باشه من این خانوم مسن رو سوار کردم صورتشون معلوم نبود از این پیرزن هایی بود که چادرشون رو جلوی صورتش میگرفت و حرف میزد خلاصه با هم همسفر شدیم و بنده جلو در حال رانندگی و خانوم هم پشت نشسته بودن براشون داستان زندگی خودم رو تعریف میکردم سربازی تازه تموم کردم و این حرف ها خلاصه هم صحبت خوبی گیر اوردم که خواب نرم وسط حرف زدن بودیم یه راننده ماشین 405 با سرعت زیاد پیشم رد شد جوری که نزدیک بود بهم بخوره گفتم عجب گاوی هستی اروم و رفت نگه بیرون میکردم بعد بدون اینکه نگاه عقب کنم گفتم مادر عذر خواهی میکنم به خاطر این حرفم و نگاهی به ایینه کردم دیدم هیچ کسی نیست انگار نه انگار کسی رو سوار کرده بودم زدم کنار توی شک بودم و به شدت ترسیده بودم یکم اروم که شدم حرکت کردم و رسیدم خونه و همینجوری توی شک بودم .خلاصه استراحت تموم شد و باز رفتیم شیراز و مجدد روز مرخصی رسید و بنده میخواستم حرکت کنم به سمت خونه این بار نرسیده به همین سه راه یه مردی بود صورت عجیبی داشت توجه ای بهش نکردم و به راه خودم ادامه دادم دیدم جلوتر باز اون مرد با همون چهره ایستاده نگاه من میکنه اونجا به شدت ترسیدم و پام رو گذاشتم روی گاز و رفتم یکم دور تر که شدم انگاری یه کسی پشت گوشم با نفس سرد گفت (ای نامرد ماشینت خالی بود چرا سوارم نکردی)من همونجا بدنم خشک شد سرد شد بدنم و زدم کنار ابی به صورتم زدم و حالم که جا اومد حرکت کردم و رسیدم خونه.خب من واقعیت اینه به این چیزا اعتقادی نداشتم و میگفتم حتما از خستگیه خلاصه مجدد رفتیم شیراز و روز مرخصی باز شب حرکت کردم این بار اتفاقی افتاد خودم خشکم زد داشتم شب از اون جاده میرفتم که یه موجودی به نام (کرزنگلو) یه نوع موجود از قدیم که نه گربه هست نه سمور ترکیبی از این دو موجود هست داستان زیادی ازش بیرون اومده خلاصه نور ماشینم که کنار جاده میخورد دیدم این موجود یه دست قشنگ مشخص بود یه دست بود دست ادم توی دهنش بود و داشت میرفت من شکه شدم و پام رو گذاشتم روی گاز کمی جلوتر که رفتم کنار جاده دیدم همون مرد که دور قبلی سوارش نکردم داره با لبخند بهم نگاه میکنه و میخنده یه دست ادم هم توی دستش بود و برام دست تکون میداد اون چشمام سفید شد مثل حالتی هست از چیزی تعجب میکنی یا میترسی اونجا بود اصلا نفهمیدم چطوری رفتم فقط گاز دادم و رسیدم خونه و ترس زیادی مادرم گفت مادر چی شده گفتم مادر هیچی چیزی نشده و رفتم خوابیدم نسو شبی بود من عادت ندارم هیچ لامپی رو روشن کنم همه لامپ ها باید خاموش باشه تاریکی مطلق نور فقط نور ماه خلاصه حس کردم یکی توی اتاقمه سایه اش افتاده بود توی حالت خلصه بودم نه خواب نه بیدار گیج و ویج بودم گفتم مامان تویی بابا تویی کارم دارین ولی جوابی دریافت نکردم تنها چیزی که دریافت کردم یه خنده اروم بود گفت گفتم چیه کی هستی چرا میخندی چشمام رو کمی مالیدم و حالم که اومد دیدم همون مرده هست با صدای لرزون گفتم چی چیه چی میخوای گفتم اول ازت تشکر میکنم که مادرم رو رسوندی دوم کاریت ندارم فقط میخوام کمی اذیتت کنم گفتم خب چیکار کردم گفت ماری نکردی من ذاتم اینجوریه از انسان ها زیاد خوشم نمیاد خلاصه صلوات دادم چند دقیقه بعدش دیدم کسی نیست فقط در اتاقم باز بود صبحس برای مادرم تعریف کردم مادرم گفت مادر اینا اجنه هستن و من زیاد از اینا اطلاعی ندارم بریم پیش حاجی موسی انشالله درست میشه بنده حاجی موسی یه شیخ که بانی مسجد محلمون هست کار دعا نویسی و این کار ها رو میکنه مادرم گفت حاجی پسرم اینجوری شده و اینا ازم پرسید داستان چی بوده منم کل داستان رو براش گفتم گفت پسرم این یه نوع اجنه هست از قبیله (شلبله)یه قبیله ای هست از زمان حضرت علی با امام علی دشمن بودن و از اون موقع انسان ها رو جادو میکردن یا ازیتشون میکردن هر چقدر هم بهشون خوبی کنی باز اونا بدی بهت میکنن دقیقا مثل عقرب هستن گفت برات پسرم یه دعا مینویسم به بازوت ببند و خواستی از شیراز برگردی هیچوقت هیچوقت شب نیا اون سه راهی خودمم داستان های زیاد جالب ازش نشنیدم این بود داستان من امید وارم لذت ببرید .