فکر کردم دارم خفه میشم....

#ارسالی سلاملکم بختک رو که دیگه شاید همه تون بدونید چیه یا حداقل یکی دوبار تجربشو داشته باشید یه داستان میخوام بگم درموردش که برام اتفاق افتاد حدودا4 سال پیش...

متن کامل

#ارسالی سلاملکم بختک رو که دیگه شاید همه تون بدونید چیه یا حداقل یکی دوبار تجربشو داشته باشید یه داستان میخوام بگم درموردش که برام اتفاق افتاد حدودا4 سال پیش بود اسباب کشی کردیم به یه خونه جدید اما قدیمی ساخت از این درندشتا 2 طبقه بود و از اونجایی که بزرگ بود فرشا و وسایل خونمون یه طبقه بیشتر رو کاور نمیکرد و طبقه بالا و تمیز تر بود وسایلو چیدیم بالا و از اونجایی که من کلا با انسانا حال نمیکنم یه اتاق تو طبقه پایین بره خودم تمیز کردم و تختم رو گذاشتم اونجا ولی طبقه پایینمون همیشه تاریک بود چون هرچی لامپ میذاشتیم 1 روز کار میکرد بعد میسوخت ( سیم کشی مشکلی نداشت چون لامپ اتاقا و گاراژ و آشپز خونه و سرویس اوکی بود فقط مال حال و یه دونه از اتاقا میسوخت هر روز ) من همیشه اونجا بودم اونجا میخوابیدم و همیشه صدای جارو زدن یا حرف زدن خیلی یواش یا صدای پا بود تو خونه بی وقفه ولی خب برام مهم نبود میگفتم حتما یه دلیلی پشتشه یا شاید من اینجوری حس میکنم ولی خب خونه مخصوصا حیات و طبقه پایین یه حالت خوفناکی داشت و منم که کشته مرده اینجور حالتا مامانم میگفت من از اینجا میترسم بیا بالا بمون اونجا میمونی بعد میشینی فیلم ترسناکم میبینی یه کاری میدی دست خودت میگفتم ول کن مامان چیزی نیست خلاصه که اتفاقای کوچیک و تکون خوردن چیزایی که نمیتونه کاره باد یا بچه کوچیک باشه زیاد افتاد برام اونجا ولی یه بار عصر نزدیک غروب خوابم برد که بابام اومد پایین که بره تو حیاط دید منو بهم گفت حدیث داریم (بابام آدم مذهبی هست) خوب نیست این موقع نزدیک غروب بخوابی گفتم باشه ولی فرداش دوباره همون موقع از خستگی خوابم برد رو شکم خوابیده بودم و صورتم مسلما به یه سمت کج بود دیگه خوابم که داشت عمیق میشد یهو قشنگ حس کردم یه چیزی اومد روم نشست میخواستم ببینم چیه که هرچی سعی کردم نتونستم تکون بخورم یهو یه دست نمیدونم انگار طوسی رنگ با انگشتای دراز اومد رو صورتم و دهنمو باز کرد و انگشتاشو برد تو دهنم که خفه شم و من دندونامو محکم فشار میدادم که دستشو گاز بگیرم اما انگار استخون نداشت انگشتاش انگار داری یه تیکه لاستیک میجویی و اونم عین خیالش نبود انگار حس نمیکرد تو دلم داشتم تقلا میکردم خدا رو صدا میزدم که دارم خفه میشم کمک کن ولی نمیتونستم به زبون بیارم یه ذره چشمامو حرکت دادم که پشتمو ببینم میتونم ببینم چیه یا نه چون قشنگ دستشو سنگینی شو رو کمرم حس میکردم که تقریبا نصف صورتش فقط چند لحظه دیده شد و از جلو چشمم رد شد در حد موها و یه چشم هیچوقت یادم نمیره یه چشم زرد رنگ کج دیدم انگار چشمش برعکس چشمای ما بود (/) این حالتی بود موهای چرک و وز قهوه ای رنگ . داشتم نا امید میشدم و فک کردم که الان میمیرم که یهو نفسم بالا اومد شاید الان بیاید بگید چرته و دروغه ولی خدا شاهده با چشمای خودم دیدم همه اینا رو و خیلی حس بدی بود و هنوز وقتی بهش فکر میکنم حس اون انگشتای لاستیکی زیر دندونمه بعد چند روزی رفتم طبقه بالا خوابیدم ولی خب راحت نبودم و دوباره اومدم همونجا ولی دیگه اتفاقی به این شدت نیوفتاد
فکر کردم دارم خفه میشم.... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.