متن کامل
#ارسالی سلام دخترم و ۲۴ سالمه . ما تو یه کوچه ای زندگی میکنیم که اکثر خونه هاش الان آپارتمان شده ولی بابای من چون علاقه ای به خونه واحدی نداره ، نه خونمون رو میفروشه و نه اجازه میده ساخته بشه . و به همین دلیل خونه ی ما از خیلی سال پیش همینجوری ویلایی مونده و دورتا دورمون آپارتمانه . یعنی اگه یکی بره رو پشت بوم خونشون قشنگ میتونه داخل خونه و حیاط مارو ببینه . داستانی که میخوام بگم مال وقتیه که من حدودا ۱۹ سالم بود و به واسطه داستان های پدربزرگم که سید بزرگی هستش و میگفت قدیم ها با جن ها خیلی رو به رو شده ، به دنیای ماورا خیلی علاقه پیدا کرده بودم . و راجبشون خیلی میخوندم و اکثر روش های احضار رو امتحان میکردم ولی موفق نمیشدم . یه شب ساعتای ۱۲ و نیم بود که خواستم برم دستشویی و بعدم بخوابم که رفتم حیاط ، من چون میترسم و دستشویی خیلی از ورودی خونه دورتره همیشه دور و بر خودمو تا برسم تو دستشویی هی نگاه میکنم ، اون شبم داشتم بالا و پایین رو نگاه میکردم که دیدم یه دختری که خیلی ام عادی بود لباساش و حرکاتش و اینا نشسته رو پشت بوم خونشون . و خب اصلا ترسناک نبود چون منم اکثر وقتا اون تایم ها میرفتم حیاط سیگار میکشیدم . ولی خب اون دختره هیچ کاری نمیکرد فقط نشسته بود و زل زده بود داخل حیاط ما .منم گفتم حتما رفته تو فکر ، نگاش نکنم که معذب نشه . خلاصه من برگشتم داخل و حدود یه ربع بعد از تو حیاط صدای پا اومد ، از پنجره دیدم پدربزرگم وایساده تو حیاط و زل زده به دختره ، دختره هم دیگه ننشسته بود ، وایساده بود و طلبکار و متقابلا زل زده بود به پدربزرگم ، شاید تعریف میکنم ترسناک نباشه ولی دیدن اون لحظه خیلی وحشت زدم کرده بود و جالب اینکه قدرت انجام کاری نداشتم که بخوام برم ببینم چیشده فقط داشتم نگاه میکردم که یهو پدربزرگم کف حیاط افتاد و تشنج کرد . منم داد زدم و بابامو مامانمو بیدار کردم و رفتیم حیاط اوردیمش داخل ، خوابوندیمش و پارچه گذاشتیم تو دهنش ، و زنگ زدیم به اورژانس تا اورژانس برسه بابام بالاسرش داشت قران میخوند . خلاصه که بعد ۴ یا ۵ دقیقه دیگه از دهنش کف نیومد و اورژانسم رسید روز بعدش پدربزرگم گفت من دیگه اینجا نمیمونم و رفت خونه داییم ،و تا الان که حدود ۴ ، ۵ سال میگذره هیچوقت شب خونمون نمیمونه .