فقط یک بسم‌الله نگفتن…

سلام این داستان برای وقتیه که بچه بودم یه روز ی مامانم منو میبرع حموم و آب داغ رو مستقیم باز میکنه رو وان و بعد از اینکه من رو حموم کرد میایم بیرون میبینیم ا...

متن کامل

سلام این داستان برای وقتیه که بچه بودم یه روز ی مامانم منو میبرع حموم و آب داغ رو مستقیم باز میکنه رو وان و بعد از اینکه من رو حموم کرد میایم بیرون میبینیم ابجیم که ۷ سالش بود غش کرده و صورتش بنفشه مامانم میترسه و میرع به بابا بزرگم زنگ می‌زنی بابا بزرگم که میاد ابجیم خود به خود بهوش میاد خلاصه ابجیم چند باری بیهوش میشه ولی دوباره خودبه خود بهوش میاد مامانم که داشته ظرف میشسته میاد و میبینم ابجیم دارع با ینفر حرف می‌زنه اینو به بابام و بابابزرگم میگه و بابابزرگم زنگ میزنع به دعانویس و کل ماجرارو تعریف میکنه و دعانویس میگه بیارینش ببینم ابجیمو که میبرن دعا نویس میگه خانوم شما بچه ی جن رو اذیت کردید و اوناهم میخوان تلافی کنن انگار وقتی که مامانم منو برد حموم وقتی آب داغ رو باز کرده بسم الله نگفته و این اتفاق افتادع خلاصه دعا نویس به بابام مامانم و خالم که اونجا بودن میگه برین اتاق و درشم قفل میکنه و فقط ابجیم و بابابزرگم میمونه اول ابجیم رو میشونن زمین بعد یه پارچه ی سفید رو میندازن روش و یه کاسه آب هم رو به روش و دعا نویس شروع میکنه به دعا خوندن بعد از اینکه دعا رو میخونه به بابابزرگم میگه که رو کاسه رو نگاه کنه وقتی بابابزرگم نگاه میکنه میبینه چند تا سایه از آب میزنن بیرون دعانویس این پارچه رو گره میزنه و به بابابزرگم میگه اینو ببر یجای دور که دست هیچکس بهش نرسه بعد از اون روز حال ابجیم خوب شد (این داستان واقعی بود)
فقط یک بسم‌الله نگفتن… | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.