متن کامل
سلام خدمت دوستان من دخترم ۱۴ سالمه پارسال بود ما کلا خانواده ۵ نفره هستیم ی خواهر و ی برادر دارم که با عمه کوچکیم خیلی راحت بودیم و رابطه خوبی داشتیم اینا پرند نزدیک تهران تو شهر دور زندگی میکنن همش میومدن خونه ما شمال بعد از چند هفته که شد نیومد نگران شدیم و زنگ زدیم و گفت که اصلا حالش خوب نیست و همش سر درد و دل درد و دست و پاهاش تیر میکشه قلبش تند تند میزنه و نفسش بالا نمیآد بعد کل بیمارستان های تهران رو رفت دکترا از تعجب نمیتونستن چی کار کنن یعنی جوابش کردن گفتن تو از دست میری آخه هم آزمایش داد هم تست کلی آمپول و سرم و دارو و قرص هیچی به هیچی داشت میمرد که بابام با ی سید درویش آشنا شد مرد با خدا یی بود و تاکسی هم کار میکرد عمه م رو بردیم پیش ایشون من و مادرم و پدرم و عمه با هم رفتیم... بعد درویش چن تا سوال کرد مثل کسی با شما دشمنی داره؟یا تو فامیل دوست ، آشنا طلسم و جادو انجام میدن، ما هم میگیم بله در حقیقت مادر زن عموی من تو کار دعا هست خیر نه دعای شر... بعد اسم پدر و مادر عمه رو پرسید اسم شوهرش هم پرسید. رفت داخل اتاق در رو بست عمه من داخل حال موند خانم سید ما رو از در بیرون کرد سید از اتاق با ی کاغذ چسب زده اومد بعد لامپا خاموش شد ی آب نمیدونم چی از صندوق قفل شده آورد کاغذ انداخت تو آب دور و برش هم کلی شمع با ماژیک سفید بعد از کلی ناله و جیغ های عمه م که انگار داره زایمان میکنه نگو که جن داشت از بدنش خارج میشد سید میگفت این همزاد داره عاشقش شده رفته و جلدش بعدش کلیی حرف زده که مثلا اصلا شنبه ها تنهایی حموم نرو با آب داغ و به آیینه نگاه نکن لخت نرو و حتما با شال برو جلو آیینه، گفت نباید اینارو عصبانی کنی بلا بر سرت میارن ی گردنبند که توش کاغذ بود داد که گفت اصلا از گردنت درش نیار و.... چند قطره آب مقطر داد بخوره حالش بهتر شد الان هم حالش خیلی خوبه ولی میگه بعضی وقت ها تنهام طوطیمون زل میزنه ۳ ساعت به در خانه ،حمام، دیوار، بالکن، آینیه و آشپزخانه عمم اصلا نماز هم نمیخونه و موجودات سیاه و شبیه بز و مار میبینه شبا از خواب یهو بیدار میشه ولی الان خیلی بهتره... پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه😘