قابی که نباید به اون نگاه می‌کردم!

سلام ببین، من از اون آدمام که نه به جن اعتقاد داشتم، نه روح، نه این حرفا. همیشه می‌گفتم هرچی هست تو ذهن آدمه. اما یه چیزی رو با چشم دیدم که تا آخر عمرم یادم ...

متن کامل

سلام ببین، من از اون آدمام که نه به جن اعتقاد داشتم، نه روح، نه این حرفا. همیشه می‌گفتم هرچی هست تو ذهن آدمه. اما یه چیزی رو با چشم دیدم که تا آخر عمرم یادم نمی‌ره. اینو فقط دو نفر دیگه شنیدن ازم، چون اگه هرکی دیگه بشنوه فکر می‌کنه دیوونه‌م. این برمی‌گرده به شیش هفت سال پیش. اون موقع تازه رفته بودم خوابگاه، دانشجو بودم تو یه شهر کوچیک اطراف تبریز. ساختمون خوابگاه خیلی قدیمی بود، از اون خونه‌های دو طبقه با حیاط وسط و اتاقای دورتادورش. سهم من و سه نفر دیگه افتاده بود به یکی از اتاقای طبقه بالا، ته راهرو، کنار پله اضطراری. از همون اولش حس خوبی نداشتم به اون اتاق. یه بوی خاک نم‌خورده می‌اومد که هرچی هم پنجره باز می‌ذاشتی، نمی‌رفت. ولی خب، دانشجویی بود و بی‌پولی و چاره‌ای نداشتم. شب سوم بود فکر کنم، که برای اولین بار اون تابلو لعنتی رو دیدم. یه قاب کوچیک بود که بالا سر در نصب شده بود. نه بزرگ بود نه خاص، فقط یه عکس قدیمی از یه پیرزن که یه‌جور عجیب نگاهم می‌کرد. نگاهش مستقیم نبود، ولی یه‌جوری حس می‌کردی از هر زاویه‌ای ببینیش، داره تو رو نگاه می‌کنه. هم‌اتاقی‌م رضا گفت: "می‌گن قبلاً این اتاق مال یه پیرزن بوده، از کارمندای قدیمی خوابگاه، این‌جا می‌خوابیده، آخرشم مرده تو همین اتاق." من خندیدم. گفتم بابا ولم کن با این قصه‌هات، آخه چرا باید عکسشو بزنن رو در؟ گفت: "نذاشتن. هر کی خواسته ورداره، یه بلایی سرش اومده. انگار قاب به در وصله... نمی‌شه کندش." شب پنجم بود، من زودتر از بقیه برگشتم خوابگاه. برق نبود. موبایلمم شارژ نداشت. شمع روشن کردم و نشستم رو تخت. حواسم نبود، یه لحظه سرمو آوردم بالا، دیدم قاب داره تکون می‌خوره... خیلی آروم، ولی واضح. اول فکر کردم از باد پنجره‌ست. رفتم بستمش. ولی قاب هنوز داشت می‌لرزید. یه حس خیلی عجیبی اومد سراغم، انگار اون عکس، زنده‌ست. رفتم نزدیک‌تر. همین که دستمو بردم سمت قاب، یه صدای خیلی ضعیف تو گوشم اومد. نه از بیرون، نه از تو اتاق... از توی مغزم انگار: "دست نزن... نگاه کن..." پشت گردنم یخ کرد. عقب رفتم. خواستم از اتاق برم بیرون که در قفل شده بود. به خدا قسم، در رو کسی قفل نکرده بود. نه از بیرون، نه از تو. چون قفلش فقط از بیرون بود و هیچ‌وقت بسته نمی‌موند. نشستم یه گوشه تا بچه‌ها بیان. حدودای ساعت دو شب در خود به خود باز شد. هیچ‌کس نبود. فرداش، ماجرا رو برای رضا گفتم. رنگش پرید. گفت: "همون شب، خواب دیدم یکی از توی قاب صدام می‌کنه. گفت: یکی داره نگاهم می‌کنه... نمی‌خوام دیده بشم..." یه هفته بعد، یکی از بچه‌های اتاق بغلی ، سعید اومد و گفت: "قابو کندم، انداختمش پشت بوم." همون شب از طبقه دوم افتاد پایین. شکستگی پیدا کرد ولی زنده موند. فرداش که رفتیم پشت بوم، قاب سر جاش بود. نه خط برداشته بود، نه خاکی شده بود. از اون به بعد، دیگه شب‌ها با چراغ روشن می‌خوابیدم. آخر ترم اتاقمون رو عوض کردیم. قاب هنوز همون‌جا بود؛ همون عکس، همون نگاه، همون بوی نمِ خاک‌خورده. ولی یه چیزی از اون شب یاد گرفتم : بعضی چیزا رو نباید بهشون نگاه کرد. حتی اگه فقط یه عکس باشن...
قابی که نباید به اون نگاه می‌کردم! | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.