متن کامل
#ارسالی سلام و عرض ادب سامر هستم و میخوام داستانی رو براتون تعریف کنم که تازگیا برام اتفاق افتاده داستان از اونجایی شروع میشه که به جشن عروسی دعوت میشیم. این عروسی در بیرون از شهر ما بود و فاصله زیادی با شهر ما نداشت.من و خانواده ام با ماشین زن عموم رفتیم. به اونجا که رسیدیم فهمیدم در مکانی جشن رو میگیرند که نزدیکی خانه یکی از آشنایان بود. من تا حدی درباره ی اونجا میدونستم. پشت خانه ی همون اشنامون یک قبرستون بود و 3تا آب انبار بود که از همون بچگی حس خوبی بهش نداشتم. خوب وارد جشن شدیم و کمی نشستیم با پسر عموم رفتیم یک گشت بزنیم. یکم که چرخیدیم وقت شام شد رفتیم شام رو خوردیم و دوباره رفتیم دوری بزنیم. اونجا یک راه بود که به نزدیکی اون سه آب انبار و قبرستون راه داشت رفتیم و کمی چرخیدیم ساعت کم کم نزدیک به 1ونیم بود. تصمیم گرفتیم یکم به اون آب انبار نزدیک بشیم. از دور که نگاه کردم دیدم یک نفر روبروی اب انبار ایستاده و انگار به ما خیره شده بود درست دیده نمیشد چون تاریک بود و فقط مثل یک سایه دیده میشد. بیشتر نکاه کردم دیدم دستاش به قدری دراز بودن که با فاصله از اب انبار باز هم دستاش به اب انبار میرسید یکم ترسیدم به پسر عموم گفتم برگردیم گفت: ترسو از چی میترسی منم که خواستم فکر نکنه ترسو هستم بیخیال رفتن شدم. وقتی که پسر عموم روش اونور بود و سمت منو نگاه نمیکرد، یکم صدامو بلند تر کردم که اون یارو بشنوه همینطور که صدا میدادم نگاش میکردم دیدم یهو سرشو برگردوند فاصلمون ازش زیاد بود ولی من دیدم که فقط سرش چرخید و بدنش بی حرکت بود ترس وجودم رو گرفت تصمیم گرفتم سریع از اونجا برم که دیدم پسر عموم نیستش گفتم شاید زود تر از من رفته ولی شنیدم از دور صدای خنده میاد کفتم شاید میخواد سر به سرم بزاره ولی صدا از جای میومد که فکرشو هم نمیکردم شاید پسر عموم رفته باشه چون صدا دقیق از آب انبار میومد یکم ترسیدم صداش زدم گفتم این شوخیارو ول کن بیا بریم صدای خنده شدید تر شد یه لحظه به یاد اون موجود کنار آب انبار افتادم دیدم دیگه اونجا نیست وقتی دیدم پسر عموم جوابمو نمیداد رفتم سمت آب انبار من یکم ترسیده بودم و زیر لب بسم الله گفتم که یهو یک داد از توی آب انبار شنیدم و از سمت اب انبار شروع شد به سنگ پرت کردن به سمت من. یک لحظه دورم رو نگاه کردم فهمیدم حواسم نبود و الان به قدر زیادی از جشن عروسی دور شدم تنها بودم ترس وجودم رو گرفت رفتم سمت آب انبار ازگوشه چشمم دیدم یک چیز سیاه مثل دود از آب انبار بیرون اومد و رفت پشت سرم ترسیدم. دست و بدنم می لرزید که نفس گرمی پشت گردنم حس کردم کفتم شاید پسر عمومه سرمو برگردوندم دیدم همون جسم سیاه پشت سرم بود صورتش کامل سیاه بود و فقط چشم های سرخش معلوم بود فریاد زدم و حس کردم وسط جشن هستم ولی جشن عروسی یا جشن خوشحال کننده ای نه چون دیدم چند جسم سیاه دورم بودن و با هماهنگی باهم یک سرود میخونن به یادم اومد بسم الله بگم وقتی بسم الله رو گفتم صدا قطع شد ولی بازم بودن چند نفرو کنارم حس میکردم که یهو یکی تو گوشم گفت: با این کارت فقط خشم منو بیشتر کردی قداش خیلی کلفت بود فریاد زدم و فرار کردم تو راه پسر عمومو بیهوش زیر درخت دیدم انداختمش رو کولم و رفتم تو راه هی قدای خنده و پرتاب ریزه سنگ به پاهام رو حس کردم سرمو برگردوندم دیدم کنار اب انبار همون جسم لعنتی داره به من نگاه میکنه و لبخند میزنه پسر عمومو نگاه کردم دیدم صورتش پر از خون بود بردمش سمت جشن عروسی و سریع بردنش بیمارستان به هوش که اومد رفتیم به شهر خودمون. وقتی رسیدیم از پرسیدم که چی شده گفت: دیدم خواهرم داره به سمت قبرستون میره تورپ صدا زدم و بودنتو کنارم حس کردم صدا پاهات میومد. خواهرم وارد قبرستون شد صداش زدم ولی نبود وارد شدم صدای خنده میومد خواهرمو صدا زدم که دیدم پای یک درخت نشسته رفتم کنارش یهو رو کرد سمتم شدید میخندید یهو بلند شد دیدم پاهاش مثل پای گوسفنده ترسیدم فرار کردم تو راه یکی دنبالم میکرد یهو افتادم و یکی پرید روم و با دستاش روی صورتم میکشید و شدید میخندید.نمیدونم چه موجوداتی بودن ولی بعد از اون دیگه اتفاقی نیوفتاد و فهمیدم که حسی که از بچگی داشتم اشتباه نبوده. اینم بود از داستان من امیدوارم خوشتون بیاد ❤️❤️