خونه‌مون جن داشت؛ اما ازشون نمی‌ترسیدیم!

سلام خدمت همگي اين داستان كاملا واقعي هست من اناهيتام ١٩ سالمه داستاني ك تعريف ميكنم برميگرده به خاطرات پدرم وقتي كارمند شركت نفت بود من پدرم زماني ك با مادر...

متن کامل

سلام خدمت همگي اين داستان كاملا واقعي هست من اناهيتام ١٩ سالمه داستاني ك تعريف ميكنم برميگرده به خاطرات پدرم وقتي كارمند شركت نفت بود من پدرم زماني ك با مادرم ازدواج كرد رفتن جزيره خارك ما شيراز زندگي ميكنيم و اصالتمون هم برا شيرازه ولي از اونجايي ك پدرم كارمند شركت نفت بود مجبور شدن برن جزيره خارك زندگي كنن ك دست بر قضا همون تايم مادرم سر من باردار ميشه . از قديم ميگفتن جزيره خارك جن داره و مامانم اينا بارها شاهد وجودش تو خونشون بودن از زبون پدرم: وقتي مادرت تايمي رو براي ديدار خانوادش اومد شيراز، من خارك تنها بودم و تنها زندگي ميكردم اكثر وقتام سركار بودم وقتي ميومدم خونه خسته بودم ، يه روز ك خسته تر از هميشه بودم و در اواسط تابستونم بود، من تا رسيدم زير كولر گازي دراز كشيدم چشام گرم شد ولي خوابم عميق نشد . شنيدم يكي تو اشپزخونه داره به وسايلا دست ميزنه شير اب باز شد بعد بسته شد و صداي روشن شدن گاز اومد و من ترسيده بودم به روي خودم نياوردم سريع بسم الله گفتم ديدم يچيزي تو اشپزخونه خورد زمين ديدم سر كتري بوده گويا داشتن ابجوش ميزاشتن برام بعد هم يك بار ديگه پدرم باز از سركار برميگرده و اون روز غذاي شركت ، ماكاروني بوده پدرم هم علاقه اي به ماكاروني نداره ترجيح داده خودش يه چيزي سر دستي درست كنه، ميره خونه ميبينه بوي غذاي خيلي خوبي داره مياد ميبينه برنج و خوشت قيمه گذاشته شده روي گاز و اماده خوردنه . ميفهمه يچيزايي اينجا غير عاديه . تا با يكي از همسايه ها صحبت ميكنه و اونم ميگ اينجا جن داره ولي كاري به كسي ندارن اتفاقا خير و بركت ميارن ولي بشرطي ك ازشون نترسي و كاري بهشون نداشته باشي تازه بهت كمك هم ميكنن. پدر ك اينو ميشنوه براي سلامتي مني ك تو شكم مادرم بودم، به مادرم اطلاع ميده ك ديرتر به خارك برگرده و مادرمم ماه اخر بوده ك سر من باردار بوده پدرم ترجيح داد تا زايمان ، مامانم شيراز بمونه خودشم مرخصي ميگيره مياد شيراز . من به دنيا ميام و برميگردن خارك دوباره و اينجا از زبون مادرمه: اولش همه چيز نرمال بود به چيزي شك نداشتم البته كاراي خونه خيلي وقتا خود به خود انجام ميشد مثلا ضرفا شسته ميشد چايي دم ميشد و خونه رو تميز ميكردن منم از وجودشون حس خوبي داشتم بنابراين نميترسيدم، تا اينكه بابات مجبور ميشه برا تايمي، بياد شيراز و منو تو تنها ميمونيم خارك از اونجا يه سري اتفاقا شروع ميشه وقتي تورو تنها ميزاشتم، برميگشتم ميديدم داري گريه ميكني يا صورتت سرخ شده انگار يكي زده تو گوشت . مامانم ميترسه با يه عالم تو خارك صحبت ميكنه اوشون به مامانم ميگ برا بچت قيچي و قران بذار بالا سرش اينا بچتو دوس دارن دارن باهاش بازي ميكنن ولي مراقب باش از رو علاقه صدمه اي بهش نزنن ميگفت من اينكارو كردم و اونا با تو همراه تر شدن طوري من تو ٤ الي ٥ سالگيم خودم تنها ميرفتم حمام بهويي نصف شبا و از هيچيم نميترسيدم با اينكه حمام توي حياط بود و مارمولكم داشت ولي انگار من حضور گرم يكيو كنارم حس ميكردم حموم ميرفتمو از بچگي نترس شدم تا اينكه از خارك دوباره برگشتيم شيراز و همش تموم شد ولي اونا واقعا براي ما بركت داشتن و به پدر مادرم خيلي كمك كردن اينم يه داستان جالب از اجنه مسلمون و مهربون ما ...!
خونه‌مون جن داشت؛ اما ازشون نمی‌ترسیدیم! | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.