اون جن عاشقم شده بود...

خوب من ۱۹ سالمه تمام این حرفایی که میخام بهتون بگم راسته و شاید برای شما قابل باور نباشه اما این من بودم که با گوشت استخونم حسش کردم ۱۷ سالم بود پدرمو از دست...

متن کامل

خوب من ۱۹ سالمه تمام این حرفایی که میخام بهتون بگم راسته و شاید برای شما قابل باور نباشه اما این من بودم که با گوشت استخونم حسش کردم ۱۷ سالم بود پدرمو از دست دادم و دچار افسردگیه خیلی خیلی شدید شده بودم وقتایی که حالم بد بود پیش مزار پدرم میرفتم نمیگفتم شبه صبحه خلوته شلوغه فقط تنهایی میرفتم الان ک فکر میکنم میگم چه جرعتی داشتم یه دختر به اون امام زاده ایی وسط بیابونیه تنهایی بره مزار پدرم بیرون از امام زاده سمت قبرستونی های قدیمی که ساخت ۱۲۰۰ هستن بود به روز ک از سرکار تعطیل کرده بودم دلم خیلی پر بود حرکت کردم ب سمت امام زاده تا رسیدم پیش پدرم دم دمای غروب بود نفهمیدم چه جوری گذشت تا ب خودم اومدم هوا تاریک داشت میشد همینجوری داشتم از بابام خدافظی میکردم ک برم سمت خونه انتهای قبرستونی یه دیوار نصف نیمه که خراب شده دقیقا سمت قبر های خیلی خیلی قدیمی یه انسان خیلی قد بلند رو دیدم ک انقدر سیاه بود اول فکر کردم سایست البته چشامم خیس بودو مات میدیدم گفتم توهمه جالبیش اینکه داشتم قرانم میخوندم ولی اون موجود نمیرفت پس با خودم گفتم لابد خیالو توهمه همینجوری که بلند شدم برم ب سمت خونه باد خیلی شدیدی بهم خورد در صورتی که هیچ بادی نبود و درختا تکون نمیخوردن وقتی باد بهم خورد بدنم یه لرزع ریز مثل تشنج اما ن اونقدر شدید بهم دست داد در کمال تعجب من هیچ ترسی نداشتم هیچ واکنشی نداشتم و اصلا فکرشم نمیکردم پای موجود ماورایی وسط باشه از اون شب به بد همش فکرای خود کشی بهم دست میداد تو خوابای بد میدیدم حس میکردم یکی نگام میکنه دیگ شده بودم یه مرده متحرک نه غذا میخوردم نه حموم میرفتم نه سرکار از صبح تا شب خودمو تو اتاق حبس میکردم خانوادم منو بردن پیش روانپزشک دکتر بهم گفت دچار افسردگیه شدیده کاری نمیتونیم بکنیم خانوادم ازم نا امیده شده بودن که یه شب مادرم به ذهنش میرسه بالا سرم سوره یاس رو بخونه تا شروع ب خوندن میکنه حس میکنه یکی دم گوشش میگه گمشو از اتاق بیرون مادرم از اونجا به بد شک میکنه که نکنه کار از ما بهترون باشه جالبیش میدونید چی بود من موهام تا زانوهام بود با اینکه حموم نمیرفتم اما همیشه شونه کرده بافته بود هر صبح به شکل های مختلفی بافته میشد لباسام خود ب خود عوض میشد دیگ همه فهمیدن کار از ما بهترونه داداشم تعریف میکرد یه شب ک میخاسته بیاد بالا سرم قران بخونه شروع کردم ب داد بیداد که خفشو از اتاقم برو بیرون داداشم حرفامو گوش نمیداده همینجوری به قران خوندنش ادامه میده که من به سمتش حمله ور میشم به دختر ۱۷ ساله با قد ۱۶۰ جوری داداش ۲۴ ساله با قد ۱۹۰ رو زده بودم که دستش شکسته بود وقتی مامانم وارد اتاق شد منو دیده بود ک داشتم گلوی داداشمو فشار میدادم اگ مامانم نمیرسید صدرصد بلایی سر داداشم اورده بودم و میگفتن زورم مثل یه مرد شده بود صدام کلفت شده بود. مادرم پیش خیلی از دعا نویسا رفت اما دعای اونها نه تنها حالمو خوب نکرد بلکه باعث شد اون موجودات رو به بینم یه شب دقیقا یادم نیست وقتی خواب بودم حس کردم یکی با جسه خیلی بزرگ منو بغل کرده انقدر بزرگ و گرم بود که من تو بغلش گم شده بودم این داستان ادامه داشت که یه شب تو خواب بیداری یه مرد خیلی قد بلند با پوست خیلی خیلی سفید کله کچل و چشمای تو خالی دهن نداشت لباس قهوه ایی روشن تنش بود و من سرمو روی پاش گزاشته بودم و نازم میکرد یه حس امنیت بهم میداد از گرمایی ک بهم میداد فهمیدم این همونیه که شبا بغلم میکنه و جالبیش این بود ک اصلا ازش نمیترسیدم برعکس حس امنیت بهم میداد دیگ ب جایی رسیده بودم که هر روز هر ساعت میدیدمش و حالمم روز ب روز بدتر میشد انقدر لاغر شده بودم فامیلامون میگفتن به فکر کفن گور برام باشن تا یک سال همینجوری گذشت یه شب خواب بیداری بهم دست داد چند تا ادم قد بلند دقیقا شبی همونی ک همیشع پیشم میومد رو دیدم ک وارد اتاقم شدن و شروع کردن به زدن من در حدی که کل صورتم پر خون شده بود و بیهوش شدم فرداش ک ب مادرم گفتم صدایی از اتاق من نشنیدین میگفتن نه وگرنه میومدیم کمکت دیگ اون مردی ک میدیدم بهم حس گرما میداد نمیومد اصلا پیداش نبود بجاش همون چند نفری که شبیهش بودن میومدن و منو میزدن مامانم با کلی پرس جو سمت شاه عبدلعظیم اگ‌ بشناسید توی شهر ری یه دعا نویس سید که اتباع هم بود پیدا کردن با کلی بدبختی منو بردن جلو در خونه سید تا درش رو ک باز کرد یه باد خیلی گرمی بهم زده شد جوری که انگار اب گرم روم ریختن احساس سبکی داشتم انگار وزنه هایی رو شونم بودن و برداشته شدن بهم یه چیزیی مثل چایی داد و من خوابیدم وقتی از خواب بیدار شدم انگار جون دوباره ایی بهم دادن وقتی از سید پرسیدم چی بودن که منو اذیت میکردن گفت : وقتی امام زاده بودی گروهی از جن های مسلمون در حال گذشت بودن که یکی از اون جن ها تورو دیده و خوشش اومده سعی کرده به بدنت وارد بشه و بتونه تورو با خودش ببره چون عاشقت شده بوده اما این کار تو قبیله جن های مسلمون ممنونع برای همین اون جن رو قبلیش کشته (وقتی اینو گفت یه چیزی توی ذهنم مرور شد یادمه اخرین باری که دیدمش دوباره تو خواب بیداری در حال ناز کردن سرم بود و انگار ک میخاست بهم چیزی بگه اما من متوجه نمیشدم قبل از اینکه از خواب بیدار بشم بافت موهامو با دستاش باز میکرد ) و سید ادامه داد که: اون جن رو قبلیش کشته ک اعضای خانوادش برای انتقام میخان تورو زجر کش کنن بهم یه دعایی داد کنارشم یه حزر امام جواد و یه قران کوچیک که همیشه گردنم باشه و دم غروب دیگه نرم سمت اون قبرستونی وگرنه دوباره میان اذیتم میکنن اقا سید هیچ پولی ازمون نگرفت و جونمو نجات داد من برگشتم به زندگیم عادیم و همه چی مثل قبل شد اما هنوزم جای خالی اون جنو حس میکنم احساس میکنم توی قلبم جای یکی هست ک دیگه نیست هنوزم از تاریکی میترسم و تنها نمیتونم بمونم خونه هنوزم اثراتش رومه در کل بد از گذشت دو سال من هنوز جای خالی اون جنو حس میکنم
اون جن عاشقم شده بود... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.