متن کامل
#ارسالی سلام روزتون بخیر چیزی رو که میخوام تعریف کنم برای اولین بار برای شما نوشتم چون همیشه بخش مبهم زندگیم میمونه که جواب عاقلانه ای براش ندارم فقط حوصله کنید و کامل مطلبم رو بخونید .. ماجرا برمیگرده به ۵ سال پیش . زمانی که من (دخترم) به علت فشار های مالی و دعواهای شدید خانوادگی و دخترستیزی پدرم مجبور به ازدواج تو سن پایین شدم و در حال سر و کله زدن با زندگی متاهلی بودم که نه تنها درش موفق نبودم بلکه نمیفهمیدم چرا اونجام و چی از زندگی میخوام . تو این اثنا پدر و مادر من موقتا طلاق گرفتن اونم برای اینکه مادرم وام طلاق بگیره و بدهیای ورشکستگیشونو پرداخت کنن و یه آدم شارلاتان به اسم نبی وارد زندگی پدر مادرم شد که چم و خم کارهای اداری رو بلد بود و مثلا داشت توی مهلت گرفتن از طلبکارا و دور زدن پرداختای بانکی کمک میکرد و ما از همه جا بی خبر کاملا بهش اعتماد داشتیم که خیر ماهارو میخواد . این آدم انرژی منفی محسوسی داشت و همیشه میگفت از دعا و جادو سردرمیاره یه شب که دور هم بودیم گفت اگه میخواید بدهیاتون کمتر بشه سرپرستی نازنین (خواهر کوچیکم ، ما دوتا خواهریم) رو بدین به من ! من مثل دختر مرحومم از گل نازک تر بهش نمیگم مامانم در جواب گفت هیچوقت دیگه این حرفو تکرار نکن آقا نبی . من از این مشکلات در میام . نازنین جگر گوشمه و بعد از یک ساعت بحث کشید به جادو و جنبل که شاید همه این بدبختیا از جادوعه یهو نبی گفت کاغذ بیارید تا بگم چه طلسمی در کاره روی برگه یسری حروف و عدد نوشت و گفت همتون رو جادو کردن بجز نازنین برگشت رو به من و گفت برای تو از همه سنگین تره و به حرفام گوش کن یه شب بارونی مردی میاد در خونتو میزنه ازت کمک میخواد حتما کمکش کن و روزای سه شنبه بیرون نرو ! این حرفش تا مدتی خوره ی ذهن من بود به مرور پدر و مادرم با کمک نبی و همت خودشون بدهیارو کم کردن و دوباره عقد خوندن و از خونه ای که مادرم به تنهایی اجاره کرده بود و یک اتاق و یک اشپزخونه ی بسیاااار کوچیک بود رفتن به خونه ای بزرگ تر و بعدتر با نبی دچار مشکل شدن و ارتباطشون قطع شد یه روز که خواهرم نازنین کنارم دراز کشیده بود گفت زهرا میخوام یه رازی رو بهت بگم گفتم چه رازی یهو پر از استرس شد و گفت ولش کن قشنگ یادمه حدود بیست دقیقه بهش اعتماد دادم که این مطلب فقط پیش من میمونه و بهم بگه چیشده یهو زد زیر گریه و گفت من تو خونه قبلی ( همون خونه ی کوچیک که نبی بهش رفت و آمد داشت ) جن زده شدم گفتم چی میگی مطمئنی؟ از اون جایی که من به شدت طرفدار منطقم و اولین انتخابم توی اینجور مسائل بررسی مسئله از دید روانشناسیه گفتم شایدم هم اختلالی برات پیش اومده چون تو گوشی نداشتی حتی تلوزیون نداشتین ساعت ها تنها بودی مامان همش سرکار بود شاید اون تنهاییه اون فشار روانی که مامان بابا روی ما گذاشتن مریضت کرد . گفت پس خوب گوش کن چون من از خدامه که یه اختلال بوده باشه و بدونم اون موجود خیالی بوده اما اتفاقایی که برام افتاد اینو نمیگن از زبون خواهرم (نازنین) : یه روز موقع ظرف شستن شنیدم یه نفر صدام کرد یه نفر دقیقا با صدای خودم اما کاملا بیرون از من و انگار داخل آشپزخونه بود چند بار صدام کرد نازنین نازنین برگشتم گفتم بله کیه گفت نترس من اینجام . یهو دلم ریخت که چرا گفت نترس سریع خونه رو گشتم که کیه حتی دویدم تو حیاط و تا نبم ساعت از ترس تو حیاط نشستم و وقتی خودمو قانع کردم که توهم زدم برگشتم خونه . چند روز بعد یه شب از خواب پاشدم جوری که انگار یه نفر بلندم کرد و منو نشوند تا چشامو باز کردم دیدم داره اذان میگه و عجیب اینکه من از این صدا میترسیدم توی اون لحظه و گوشامو گرفتم که اذانو نشنوم نفهمیدم چطور خوابم برد چند روز بعد دوباره اون صدا اومد همزمان که توی هال نشسته بودمو با دست به دیوار ضربه میزدم یه نفر داشت این کار من رو تکرار میکرد هربار که من میزدم اونم میزد به دیوار . من دو تا ضربه میزدم اونم دوتا میزد. من سه تا اونم سه تا تا اینکه صدای تق تق به دیوار زدنش یهو نزدیک شد و بعد با جیغ اسممو صدا زد و من وحشت زده جیغ زدمو با گریه رفتم حیاط . نمیفهمیدم چی داره سرم میاد حتی گوشی نداشتم به کسی خبر بدم. توی حیاط راه میرفتم و صدای راه رفتن یه نفر رو کنار خودم میشنیدم انقدر طبیعی که انگار با من راه میومد تا اینکه گفت از من نترس من دوستتم اما نمیخوام بترسونمت میخوام کنارت باشم منم تو اوج وحشت سعی کردم قدمامو سفت کنمو برگردم کنار درخونه مامان اون روزا سخت کار میکرد و از بابا هم جدا بود دلم نمیومد با این چیزا بترسونمش که نتونه تنهام بزاره چون شب ساعت ۱ شب که برمیگشت گاهی میدیدم نصف شبا کلی گریه میکنه به توهم نتونستم بگم چون تو زندگیت همینجوریش اختلاف بود . گذشت و من شب ها هر از گاهی یهو پامیشدم مینشستم خیره میشدم به رو به روم و تا صدای اذان قطع میشد میخوابیدم یه روز صداعه به حرف اومد و بهم گفت حس میکنم وجود منو باور نداری چرا سعی میکنی تو دلت انکارم کنی . تو تنهایی و من دوستتم میخوای برات کاری کنم ؟ گفتم اگه راست میگی کاری کن مامان بزرگ بیاد پیشم و چون مامان بزرگ مریض بود و زانو درد داشت میدونستم نمیتونه بیاد صدا گفت باشه نیم ساعت دیگه مامان بزرگت میاد پیشت . من هم مطمئن بودم که دروغه تا اینکه در زدن و دیدم مامان بزرگ اومده هم وحشت زده بودم هم از ترسم احساس امنیت کردم که اومده پیشم (بعد ها برای اینکه مطمئن شم اون صحنه توهم نبوده از مامان بزرگ پرسیدم یادته اون روز اومدی خونمون و اونم تایید کرد) مامان بزرگ یک ساعتی نشست و بعد رفت تا زمانی که مامانی بود صدا نبود و تا پاشو بیرون گذاشت صدا کم کم به حرف اومد شروع کرد از ابتدا زندگیمونو تعریف کردن و قانعم کرد که زندگیم بیهودست و بهتره خودمو خلاص کنم ساعت ۱۲ شب بود که تیغو برداشتم و صدا تند تند تکرار میکرد زود باش الان مادرت میرسه بدو چرا معطلی و تا اولین تیغو کشیدم مامان در زد و همزمان گفت نازنینم مامانم .. من دلم آتیش گرفت که مامان مگه چقدر تحمل داره که من میخوام داغ رو دلش بزارم و رفتم بیرون و دستمو با دستمال کاغذی پوشوندم مامان گفت دستت چیشده گفتم داشتم شیو میکردم بریدم شب شد خوابیدم. صبح شد مامان رفته بود سرکار رفتم حموم روی توالت فرنگی نشسته بودم که یهو صدا گفت چرا دیشب تمومش نکردی ؟ گفتم ولم کن دست از سرم بردار خدا لعنتت کنه و جوری که انگار هلم داد پرت شدم کف حموم (سرویس حموم و توالت یه جا بود) و دیگه نفهمیدم چیشد چون بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم هوا تاریک بود عجیب اینکه دمپاییم جفت شده بود روی توالت فرنگی ! پاشدم و شیر آبو باز کردم تا دوش بگیرم کرخت بودم و بغض شدید داشتم یهو صدای اذان اومد صدا شروع کرد به حرف زدن و هی تکرار میکرد که چرا تمومش نکردی یهو به دلم افتاد آیت الکرسی بخونم تقریبا دوش گرفتنم داشت تموم میشد و وسطای خوندن سوره بودم که با صدایی گوش خراش و کاملا متفاوت از صدای قبلی جیغ زد گمشو بیرون با وحشتی شبیه به مرگ پریدم بیرون از حموم یهو قرآنو روی میزعسلی دیدم بغلش کردم و با تمام وجود جیغ میزدم خدایا کمکم کن خدایا ازم دورش کن چند ساعت بدون لباس چمباتمه زده بودم تو هال و با قرآن تو بغلم گریه کردم و از فردای اون روز به بعد صدا برای همیشه قطع شد بعد ها نبی بهم گفت که اصلا دختری نداشته و فقط میخواسته منو از مامان بابا بگیره تا زنش بشم منم همیشه سعی میکردم جلوی چشمش نباشم و محل نمیدادم حتی گاهی گریه و فحاشی میکردم که ازم دور شه اما دور از چشم شما همیشه اذیتم میکرد ولی چون مامان بابا باورش داشتن و اونو یه مرد ۴۵ ساله ی خیردوست میدیدن و منو یه دختر بچه و از طرفی برای رفع بدهیا و وام گرفتنا بهش نیاز داشتن پاش از خونمون قطع نشد تا اینکه با هم دعواشون شد و گورشو گم کرد و دیگه سراغ منم نگرفت . اینارو خواهرم گفت. وقتی نازنین اینارو تعریف میکرد مطمئن بودم هیچ جمله ای رو دروغ نگفته چون من تنها رازدارشم و منو مثل مادرش میبینه برای من این سواله آیا خواهرم به علت فشارهای روانی شدید دچار اختلال دوقطبی شده بود ؟ چون صداها رو شبیه به صدای خودش میشنید یا اینکه واقعا یه مسئله ماورایی بوده یا جادو یا هرچی و با توجه به اینکه ما اعتقاد مذهبی نداریم آیا واقعا موجوداتی وجود دارن که بخوان به ما آسیب بزنن و از قرآن هم میترسن؟؟ به هر حال امیدوارم خدا هرگز درک و شعور و عقلمون رو ازمون نگیره چون انسان به درک و عقلشه که انسانه موفق باشید .