متن کامل
سلام، این چیزی که میخوام تعریف کنم کاملاً واقعیه. یه مدت خیلی درگیر موضوعات ماورایی شده بودم؛ فیلم ترسناک میدیدم، چالشهای احضار و بازیهای ترسناک رو دنبال میکردم و همیشه با خودم میگفتم کاش یه بار جن رو از نزدیک ببینم. یه شب روی تختم دراز کشیده بودم و با گوشی کار میکردم. وقتی سرم رو بالا آوردم، کنار فانوسی که کنار اپن آشپزخونه آویزون بود، یه دختر با موهای ژولیده، لباس سفید و صورت زخمی رو دیدم که خیره نگاهم میکرد. عجیب این بود که همون لحظه نه ترسیدم و نه تونستم چشمم رو ازش بردارم. انگار روی هوا معلق بود. الان که یادش میافتم، تازه میفهمم چقدر صحنه وحشتناکی بوده. بعد از اون، هر از گاهی دوباره چیزهایی میدیدم. چند ماه بعد، وقتی توی آشپزخونه مسواک میزدم، یه پیرزن با لباس کاملاً سفید و کمر خمیده رو دیدم که به سمت اتاقم رفت و داخل تاریکی ناپدید شد. اول فکر کردم مادربزرگمه، ولی وقتی دنبالش گشتم، کسی اونجا نبود. اون لحظهها هم ترسی نداشتم، اما بعد از هر بار دیدن این صحنهها، وحشت شدیدی سراغم میاومد. چند شب هم خوابهای مبهم و تاریک میدیدم و بعضی شبها با جیغ از خواب میپریدم. به جون مادرم، تمام چیزی که گفتم واقعی بود و هیچکدومش دروغ نیست.