خاطره واقعی گربه سخنگو در روستا | موجودی عجیب که خودش را رئیس گربه‌ها معرفی کرد

سلام، می‌خواهم یکی از عجیب‌ترین خاطرات دوران کودکی‌ام را تعریف کنم؛ اتفاقی که هنوز هم بعد از سال‌ها نتوانسته‌ام برایش توضیحی پیدا کنم. آن زمان بچه بودم و در ...

متن کامل

سلام، می‌خواهم یکی از عجیب‌ترین خاطرات دوران کودکی‌ام را تعریف کنم؛ اتفاقی که هنوز هم بعد از سال‌ها نتوانسته‌ام برایش توضیحی پیدا کنم. آن زمان بچه بودم و در روستایی زندگی می‌کردیم که کوچه‌های باریک و زیادی داشت. بخشی از روستا هم تاریخی بود و هنوز در حال ساخت و بازسازی بود. یک روز، قبل از غروب، می‌خواستم به مغازه بروم. بین دو مسیر مردد بودم؛ یا از خیابان اصلی بروم که یک سربالایی سخت داشت، یا از میان کوچه‌های خلوت عبور کنم. چون بالا رفتن از آن سربالایی برای منِ بچه سخت بود، مسیر کوچه‌ها را انتخاب کردم. وقتی فقط دو کوچه تا خیابان اصلی فاصله داشتم، چشمم به گربه‌ای کاملاً سفید افتاد که روی لبه دیوار نشسته بود. از روی عادت به او سلام کردم. شاید باورش سخت باشد، اما گربه هم جواب سلامم را داد. از تعجب خشکم زده بود. گربه‌ای با موهای کاملاً سفید و چشم‌های خاکستری که تا آن روز هیچ‌وقت شبیهش را در روستا ندیده بودم. بعد از سلام، گربه شروع به صحبت کرد و گفت: «من رئیس گربه‌ها هستم.» چند جمله دیگر هم گفت که امروز دیگر دقیق به یاد ندارم، اما چیزی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، چشم‌هایش بود. بعد از تمام شدن حرف‌هایش، رنگ چشم‌هایش مدام تغییر می‌کرد و به رنگ‌های مختلف درمی‌آمد. این اتفاق در روشنایی روز بود، نه مثل درخشیدن معمولی چشم گربه‌ها در تاریکی. چند لحظه بعد، گربه از مقابلم رفت و دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم. عجیب‌تر اینکه سال‌ها این اتفاق را برای هیچ‌کس تعریف نکرده بودم و حتی خودم هم تقریباً فراموشش کرده بودم. اما همین دیروز که دوباره به روستا برگشته بودیم و از همان کوچه عبور کردم، ناگهان تمام خاطرات آن روز برایم زنده شد؛ خاطره گربه سخنگوی مرموزی که خودش را رئیس همه گربه‌ها معرفی می‌کرد و هنوز هم نمی‌دانم واقعاً چه چیزی دیده بودم.
خاطره واقعی گربه سخنگو در روستا | موجودی... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.