متن کامل
#ارسالی سلام و ارادت دهه 90 گرگان دانشجو بودم بخاطر فاصله و صرفه جویی در زمان و هزینه نزدیک دانشگاهمون خونه گرفته بودم و یه هم خونه هم داشتم، دانشگاهمون تو کمربندی بود و خونهای اطرافش شهرک طور بودن، خونمون نو ساز بود اما مشکل اینجا بود که خاکش مشکل داشت، همخونم بیشتر اوقات میرفت پیش دوست پسرش و من خونه تنها بودم یه گربه هم داشتم که بخاطر جو خونه گربم صرع گرفته بود الان دلیلشو میگم و این که الان حالش خوبه و درمان شده، قضیه از این قرار که خونمون جن داشت، یادمه یبار که خواب بودم حس کردم دستمو یکی میکشه چشمامو باز کردم اول متوجه شدم دستام رو هواست بعد دیدم یکی رو شکمم نشسته دستام تو دستشه داره منو میکشه یه توده ی سیاهه که چشماش مثل الماس میدرخشه سعی کردم خودمو ازاد کنم، یهو انگار که قرص خواب اور خورده باشم بیهوش شدم صبح که بیدار شدم برم دانشگاه انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده هیچی یادم نمیومد حس میکردم خواب بد دیدم رفتم صورتمو بشورم اب که به دستم خورد احساس سوزش کردم دستمو که نگاه کردم متوجه شدم خواب نبود همش واقعی بود روی مچ دستم تا رو ارنج رد ناخون بود سه تا خط که انگار یکی پنجول کشیده شاید بگین کار گربم بود اما گربه ی من همیشه ناخوناش تریم بود و عادت به چنگ زدن نداشت خیلی تبل و اروم بود و اين که اون زخم دقیقا ۲ ماه طول کشید تا خوب بشه.. بعد ها چند بار شبها که خوابیده بودم با تکون خوردن تخت بیدار میشدم شدتش جوری یود که انگار یکی به تخت ضربه میزنه و گربم عادت داشت تو بقلم میخوابید وقتی تخت تکون میخورد اونم یهو بیدار میشد اول توجه نکردم بعد متوجه شدم به تخت ضربه نمیزنن بلکه گربمو کتک میزنه چون بعد از اون پنک اتک ها و حمله های صرعش شروع شد مجبور شدم ببرمش خونه خوانوادم و بعد این که خوب شد واگزارش کنم، اما وضعیت خونه هر روز داغونتر میشد مثلا شبها تا صبح تو کمد دیواری صدای بازار مس گری میومد یا تو اشپزخونه در کتری رو کتری بصورت هیستریک کوبیده میشد یا صابون تازه میذاشتم تو حمام میرفتم شهر خودم هم خونم هم نبود وقتی بعد 4.5 روز برمیگشتم میدیدم صابون به حدی استفاده شده که تقریبا چیزی ازش نمونده... یه مورد دیگه هم بود که لامپ های خونه همش برا خودشون خاموش و روشن میشدن پشت هم.. همش حس میکردم یکی داره نگاه میکنه یبار دیگه هم دیدمش رو تختم داشتم ژوژمانمو برای کلاس فردام اماده میکردم که یه صدا از اشپز خونه اومد سرمو که بالا اوردم دیدم یه سایه سیاه وارد اتاقم شد و تو لحظه غیب شد. اما یکی از بدترین اتفاقات این بود که یبار داشتم طراحی میکردم با مداد کنته ( اونایی که نمیدونن، یه مداد طراحیه که عملا انگار داری با زغال کار میکنی) نقایشه یه دختر درحال رقص بود که دستاش تو حرکت طراحی میشد یجورای شبیه موشن پیکچر اما دو بعدی یعنی جوریه که زمان حال پر رنگه و حرکت های قبلی کم رنگ و کم رنگتر میشه تا به سفیدی کاغذ نزدیک بشه خلاصه این نقاشی نصفه بود گذاشته بودمش رو تخت کنار جعبه مداد رنگیهام و برای تعطیلات عید برگشتم شهرمون هم خونم هم یه هفته قبلترش رفته بود مسافرت و قرار بود اخرای فروردین برگرده منم دو سه روز به عید بود که داشتم میرفتم خلاصه رفتم و سه، چهار روز بعد از سیزده بدر برگشتم خونه که با بدترین صحنه مواجه شدم، بالای نقاشی که عملا با نقاشی رنگی از ایران تا پاریس فاصلست با مداد زرد، قرمز، ابی و سبز یه سری خط خطی های بود که انگار ستاره بود یا اشکال هندسی توهم توهم انگار که داشتن مداد رنگی ها رو امتحان میکردن با فاصله بدون این که رنگها باهم قاطی شن... همونجا از ترس زنگ زدم به هم خونم گفتم کجایی گفت هنوز مسافرته با وحشت گوشی رو قطع کردم و بلا فاصله نقاشی رو پاره پاره کردم و اتیش زدم تا مدتها نتونستم برای خودم نقاشی کنم مگر برای کارای دانشگاهیم که اونم خونه نمیاوردمشون تو دفتر مهندسی انجامشون میدادم... مرسی از وقتی که گذاشتین و خوندین