روایت واقعی راننده کامیون از موجودات ناشناخته در بیابان | وحشتی که هرگز فراموش نشد

شبی تاریک و سرد بود. من و رحیم، شاگردم، با کامیون سنگینمان در دل بیابانی خشک و بی‌رحم رانندگی می‌کردیم. ناگهان جاده خاکی ناپدید شد و موتور کامیون از کار افتا...

متن کامل

شبی تاریک و سرد بود. من و رحیم، شاگردم، با کامیون سنگینمان در دل بیابانی خشک و بی‌رحم رانندگی می‌کردیم. ناگهان جاده خاکی ناپدید شد و موتور کامیون از کار افتاد. هرچه تلاش کردیم روشن نشد. باد آرامی وزیدن گرفت، اما همراه آن صدای خش‌خش عجیبی به گوش می‌رسید؛ انگار موجودی میان تاریکی قدم برمی‌داشت و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. در دوردست نوری دیدم، اما وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، متوجه شدم نور از بدن موجوداتی ناشناخته ساطع می‌شود که از دل تاریکی بیرون آمده بودند. بدن‌هایی غول‌پیکر و کشیده داشتند، پوستشان شبیه مارمولک‌های بزرگ اما به رنگ آبی چرک بود. چشمان زرد و بی‌مردمک، انگشتان بلند و نامنظم و صدایی شبیه ترکیب ناله و خنده، آن‌ها را به وحشتناک‌ترین موجوداتی تبدیل کرده بود که تا آن روز دیده بودم. چند لحظه بعد به سمت کامیون حرکت کردند. کنار جاده جنازه‌ای نیمه‌خورده افتاده بود؛ بدنش با چنگال‌هایی عمیق پاره شده و استخوان‌هایش از زیر پوست نمایان بود. نفس در سینه‌ام حبس شد. رحیم آرام گفت: «باید فرار کنیم، اینجا امن نیست.» اما راهی برای فرار وجود نداشت؛ فقط شن‌های روان و سایه‌های سنگین آن موجودات اطرافمان را گرفته بودند. موجودات با ناله‌های خش‌دار و خنده‌های سرد، آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شدند. هر بار که سعی می‌کردم کامیون را روشن کنم، انگار نیرویی ناشناخته برق ماشین را می‌کشید. نفس‌هایمان سنگین‌تر شده بود و دست‌های بلند و ترسناک آن موجودات در تاریکی تکان می‌خورد. ناگهان رحیم با وحشت فریاد زد: «اونجا رو نگاه کن!» سمت چپ جاده، دو جنازه دیگر میان شن‌ها نیمه‌دفن شده بودند؛ یکی گردنی شکسته داشت و دیگری دست‌هایش قطع شده بود. دیدن آن صحنه، وحشتی عمیق را در وجودمان کاشت. ما سعی کردیم از آنجا فرار کنیم، اما موجودات ناشناخته دایره‌ای دورمان تشکیل داده بودند و هر بار مسیرمان را می‌بستند. یکی از آن‌ها مستقیم به چشمانم خیره شد و لبخندی سرد و مرگبار زد؛ همان لحظه احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ زده است. در اوج ناامیدی، ناگهان کامیون با صدایی بلند روشن شد. موجودات با ناله‌هایی عجیب به عقب پریدند؛ انگار با زبان نامفهومی با یکدیگر صحبت می‌کردند. بدون معطلی با تمام سرعت از آن بیابان فرار کردیم، اما تا کیلومترها بعد، صدای خش‌خش و خنده‌های وحشتناکشان را پشت سرمان می‌شنیدیم. ما زنده ماندیم، اما آن شب برای همیشه در ذهنمان حک شد. هنوز هم باور دارم آن موجودات ناشناخته در دل آن بیابان کمین کرده‌اند و منتظر هر کسی هستند که پا به قلمروشان بگذارد.
روایت واقعی راننده کامیون از موجودات... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.