متن کامل
#ارسالی سلام و عرض ادب خدمت تمامی عزیزان دوستان داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به اتفاقاتی که برای داداشم افتاده و من اونجا شاهد بودم (نقل قول نیست.) من شهرزادم ۲۵ساله و یه داداش دارم شایان ۲۱سالشه سال ۹۹ یه روز شاگرد مغازه بابام که یه پسر ۳۰ساله بود میاد به بابام و داداشم میگه با دوستام میخواییم بریم کوه شب و اتراق کنیم مجید(بابام) میایید با شایان ؟بابامم میگه نه شایان این جور چیزارو ندیده و شب جایینمونده اونموقع خب داداشم سنش کمتر بود. و خلاصه داداشم و شاگرد بابام اصرار اصرار باباممیگه من نمیام شایان امانت دست شما هواستون بهش باشه این بچه تاحالا بیرون تو طبیعت شب نمونده اینام اوکی میدن و ساعت ۷ بارو بندیل و جمع میکنن برن از اینجای داستان و یوسف شاگرد بابام تعریف میکرد رفتیم به سمت کوه یه منظره بکر پیدا کردیم(طرفای چالوس بوده اگر اشتباه نکنم) و نزدیکیای جایی که چادر زده بودن یه رودخونه بوده؛ اینا میشینن جوجه بازی میکنن و بگو بخند ساعت ۱۲میگیرن بخوابن که جا برای شایان نمیمونه و مجبور میشه بیرون چادر بخوابه (مثلا امانت بوده) شایان که تاحالا بیرون نخوابیده بود تعریف میکرد از ترس جفت کرده بودم همه داخل چادر خوابیده بودن منو گذاشتن دم چادر ۳صبح بلند میشه میره پشت درختی بوته ای چیزی کارشو انجام بده(💦جیش کنه) میگه رفتم رفتم رسیدم ب رودخونه دیدم اونور یه مرد یا حالا زن قدبلند هیکل دوبرابر ادم عادی وایساده نگاه میکنه میگه از ترس همونجوری وایساده بودم دیدم از اونور رودخونه داره میاد اینور با اعصبانیت منم(شایان) بدو بدو رفتم سمت چادر که پاشید بریم کسی حرفشو باور نمیکنه و میگن که تاریک بوده خیالاتی شدی میبرنش داخل چادر و ۵صبح راه میوفتن به سمت خونه قشنگ یادمه وقتی رسیدن شایان کاملا رنگش پریده بود عصبی بود و همش تو تخت بود و مامان بابام بالاسرش بودن شاگرد بابامم نگفته بود همچین داستانیه اتاق من و شایان چسبیده کنار همه و اتاق مامانم اینا اونطرف تره من خوابیده بودم که ساعت ۲ ۳ صبح دیدم مامان و بابام داد میزنن شایاااااان شاااایاااان اروم باش شاااایاااان چیزی نیست پاشدم گفتم چیشده دیدم داداشم تو خواب دستاشو به حالتی که بخواد دست یکیو از گلوش باز کنه گرفته و کبود کبود شده و خرخر میکنه هرررچیم صداش میزدیم بیدار نمیشد و کاملا رنگش سیاه شده بود و نفسش رفته بود و تقلا میکرد که اون دست نامرئی رو از دور گلوش باز کنه و تمام دور گلوش رد چنگ بود و مامان و بابام هرکاری میکردن نمیتونستم دست شایان و از دور گلوش باز کنن شایانم خرخر میکرد میگفت ول ...م کُ...ن بعد کلی دعا خوندن و کارایی که یادم نیس مامانم انجام داد شایان اروم شد اما این اتفاق ۳شب ادامه داشت و شایان گلو درد شدید داشت و همش کابوس میدید دور گلوش کبود بود و رد دست گنده یه ادم یا یه موجود دور گلوش بود تا اینکه یوسف همون شاگرد بابام اومد گفت جریان از چه قراره و بابام کلی سرزنشش کرد که این امانت بود بچه رو گذاشتین دم چادر خوابیده جن زده شده زمانی که شایان از خواب بیدار شد با دیدن چهره بابام جیغ میزد و خودشو میکشید کنار و انگار از بابام میترسید و بعدا بزور مامانم از زیر زبونش کشید که بابام داشته خفش میکرده و تو خواب کتکش میزده و اینم بگم شایان زورش به حدی زیاد شده بود انگار زور ۳تا مرد و داشت اصلا دستش از دور گلوش وانمیشد بااینکه شایان کلا ۵۰کیلو نمیشد تا اینکه شایان و بردن پیش یه حاج خانومی تو روستاهای اطراف اسلامشهر و حاجیه خانوم گفت گویا اون شب پسرتون وارد محله یا خونه اون جنه شده و جنه ناراحت شده و پسرتون رو اذیت کرده شایان چیزی ندیده بود ولی وارد خونه ی اون جنه شده بود خلاصه یه دعا داد و یه سری کارا کردن حال شایان خوب شد خداروشکر ولی تا الان شایان اصلا شب تو کوه یا طبیعت نمیمونه و وارد جاهای مشکوک نمیشه (: