شکار آهو بی گناه و آهی که کشید...

#ارسالی پدر پدربزرگم از شکارچیان قدر و بنام زمان قاجار بوده و پدربزرگم هم به قول معروف تفنگچی خوبی بوده و این استعداد ذاتی سرانجام به داییم رسید ولی خب چون ا...

متن کامل

#ارسالی پدر پدربزرگم از شکارچیان قدر و بنام زمان قاجار بوده و پدربزرگم هم به قول معروف تفنگچی خوبی بوده و این استعداد ذاتی سرانجام به داییم رسید ولی خب چون امروزه شکار به اندازه گذشته رواج نداره داییم فقط گاهی اوقات برای کمپ به روستامون سفر میکنه و برای تفریح گاهی چند حیوون هم شکار میکنه ،خلاصه روزی از روزها که دایی کاظم یه فرصت دیگه پیدا میکنه تفنگ شکاری و سگهای رفیقش رو برمیداره و با ماشین به سمت روستامون که اتفاقا نزدیک یه منطقه حفاظت شدس حرکت میکنه وقتی به مقصدش میرسه و مهیای شکار میشه از اتفاقی آهویی رو میبینه که از گله جدا افتاده و گم شده پس تصمیم به شکار میگیره و با یه شلیک آهوی زبون بسته رو زخمی میکنه و سگها رو به سمتش ول میکنه. آهوی زیبا و مظلوم آخر تسلیم میشه و وقتی داییم به بالاسرش میرسه با صحنه ی خیلی غم انگیزی رو به رو میشه؛ میبینه که آهوی چشماش خیس شده و داره اشک میریزه و به جسد نوزاد تازه متولد شدش نگاه میکنه و نجوایی از غم و اندوه سر میده. داییم خودش هم سخت ناراحت میشه و وقتی میخواد آهو رو خلاص کنه باهاش چشم تو چشم میشه و آهو یه آه بلند میکشه دقیقا مثل آه از روی افسوس و اندوه انسان و آروم میگیره تا داییم خلاصش میکنه.. داییم حتی شرمش میاد که گوشت و پوست آهو رو برداره و با قلب و درد وجدان میره سمت محل کمپش و تا شب همونجا میمونه و مدام چشمهای اشکین و آه بلند انسان گونه آهوی در جلوی چشمش میومده و طلب بخشش میکرده و بیرون از چادر میره و به آسمون نگاه میکرده که به خواب میره و نیمه های شب با صدای واق واق سگها بیدار میشه؛سر میچرخونه و یه پازن عظیم میبینه که سمش رو به زمین میکوبیده پازن نوعی بز کوهی است. و ناخودآگاه به بیضه هاش خیره میشه و میبینه بی.ضه هاش خیلی بزرگ و انسان گونه هستش با خودش میگه پسر چه بیضه های درشتی، که یکهو پازن با صدای بم دورگه به زبون میاد و میگه:چته؟!خوشت آمده هتاک؟!!! دایی کاظم همونجا با لرزش و وحشت عجیبی از هوش میره و ظهر روز بعد با نور شدید آفتاب بیدار میشه و بار و بندیل رو جمع میکنه و میزنه به چاک؛ ولی همه چیز اینجا تموم نمیشه از وقتی برمیگرده حتی تو راه هم توهم میزده و مدام پازن دیشبی رو کنار جاده میدیده و حتی یکبار نزدیک بوده با تخته سنگ کنار جاده برخورد کنه اما بالاخره هر طوری شده به خونه میرسه و راجب این موضوع هم با هیچکس حتی خانوادش هم حرف نمیزنه.تا چندین هفته کابوس میدیده و شبها خیس عرق بیدار میشده و تقاضای آب میکرده تا اینکه یه روز همون رفیقش که سگها رو ازش قرض گرفته بوده زنگ میزنه به داییم و بهش میگه که هر دو سگ دیشب خونریزی داخلی کردن و انگار سرشون محکم و با شدت به جایی برخورد کرده باشه اگه میشه بیا اینجا تا با هم یجای دفنشون کنیم من یکم و هم دارم داییم پیش رفیقش میره و میبینه که انگار سگها قبل اینکه بمیرن داشتن از چیزی فرار میکردن و به یه حالت عجیب خشک شدن و تلف شدن حال داییم بعد از اون بدتر میشه و کابوس ها هر شب مثل خوره به جونش میفتن و مثل مجانین میشه کابوس هاش هم ازین قرار بوده که موجوداتی مدام کتکش میزنن و تهدیدش میکنن که نمیزارن نسلش ادامه پیدا کنه تا اینکه یکشب که خیلی سخت ترسیده بود تمام ماجرای شکار آهو و دیدن پازن عجیب رو برای مادرش تعریف میکنه و مادرش نذر به امام رضا میکنه و میگه یا امام غریب یا ضامن آهو تو واسطه شو پیش خدا تا پسرم رو از شر این جنون رهایی بده من قول میدم که هفت میلیون(اونزمان هفت میلیون مبلغ قابل توجهی بود. به بهزیستیها و یتیم خانه ها کمک کنم. ایشون به زیارت حرم امام رضا میرن و با اعتقاد قوی که مادرشون داشتن دقیقا بعد از هفت روز کم کم احوال دایی کاظم بهتر میشه و بهبود پیدا میکنن ولیی اون موجودات مرموز و غیر مشخص که ما هنوز متوجه نشدیم چه موجودات و مخلوقاتی بودند که بارها داییم رو در عالم خواب و رویا آزار داده بودن به یکی از وعده هاشون عمل کردن؛ عدم ادامه نسل دایی کاظم!!! داییم الان با اینکه چهل سال سن دارن اما هنوز متأسفانه از نعمت داشتن بچه محروم هستن و تنها پسر پدربزرگم هم ایشون هستن و گویی که واقعا نسلشون ادامه نخواهد یافت. پایان
شکار آهو بی گناه و آهی که کشید... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.