متن کامل
#ارسالی سلام دوست دارم منم از تجربم بگم شاید درسی باشه برای کسایی که چیزی نمیدونن و مشتاقن تجربه کنن من 28 سالمه خاطرم برای 10 سال پیشه که من پشت کنکور بودم و توخونه مدام درس میخوندم و به شدت ذهنم خسته شده بود به کنکور 2 ماه مونده بود و من به فکر یه هیجان بودم به ذهنم رسید رمان های ترسناک بخونم که گه گاهی به ذهنم استراحت داده باشم رمان های متفاوتی میخوندم و هی مشتاق اینجور چیزا بودم در نهایت یه رمانی خوندم که این اشتیاق من تبدیل به وحشت شد از اونایی که به قدری هیجان انگیزن که سر جات میخکوبت میکنن و من نمیدونستم خوندن اسم اجنه ای که تو رمان نوشته بودن و ترس از اونا باعث جذبشون میشه خلاصه من هرشب قبل خواب کمی از رمانی میخوندم و میخوابیدم و خواب های عجیبی میدیدم خونه ما اون زمان دوبلکس بود و یه در کوچیک از راه پله به پارکینگ داشت، هر شب میدیدم که میرم راهپله و تعدادی افراد و میبینم قیافشونو نمیدیدم و فقط حضورشونو حس میکردم گاها پایین تنه هاشونو میدیدم که کلا مشکی پوش بودن انگار چادر سر کرده باشن نمیتونستم کامل ببینمشون انگار که سرت پایین باشه و نتونی بلندش کنی اونا هم حرفی نمیزدند ولی یه جوری بهم نزدیک میشدن که انگار داشتن از من تغذیه میکردن انگار بهم تجاوز میشد خیلی حس کثیفی داشت انگار مجبور بودم برم راه پله نمیتونستم برگردم خونه یه شب تو خواب دیدم که از پله ها رفتم پایین و به در کوچیک پارکینگ رسیدم که باز بود با خودم گفتم منکه درو بسته بودم بعد خم شدم داخل پارکینگ رو ببینم که انگار یه چیزی داخل بود و مثل بچه ها که دالی میکنن از پشت یه چیزی و باهات بازی میکنن، مثل من خم شد به سمت در ینی فیس تو فیس من چهرش به قدری زشت و یجوری بود انگار صورت نبود فقط یه تیکه استخون بود که یذره انحنا داشته باشه کشیده و قرمز یه چادر سفید هم سرش بود اون لحظه تو خواب حس کردم بیهوش شدم از ترس، یه شب مثل بقیه شبا دیدم که داشتم تو خواب میرفتم سمت راه پله که یه اتفاقی افتاد و انگار خوابم نصفه موند انگار نرفتم و اصلا خوابم ادامه نداشت مثل اینکه دیگه خواب نبینی صبح که بیدار شدم با خودم میگفتم که دیگه کابوس ها تموم شد سر سفره بودیم و داشتیم صبحونه میخوردیم که مامانم گفت دیشب داشتی کجا میرفتی؟؟؟منو میگی زهره ترک شدم گفتم به جون خودم من شب خواب بودم گفت نه داشتی میرفتی ولی انگار خواب آلود بودی دم در گرفتمت و گفتم کجا توهم انگار گیج بودی بردم خوابوندمت!! من اونجا فهمیدم که هر شب من خواب نمیدیدم من واقعا میرفتم اونجا و اونارو میدیدم خییییلی ترسیدم به مامانم چیزی نگفتم چون قطعا میگفت توهم زدی و خواب بوده اونروز به سختی گذشت و من دیگه خواب ندیدم اون رمانو هم دیگه ادامه ندادم ولی این اتفاقا تموم نشد بعد از مدتی دم در گوشم حرف میزد وقتی کسی خونه نبود یه صدای بم و نا مفهوم تا وقتی مامانم اینا بیان تو حیاط میموندم از ترسم و هی قرآن پخش میکردم تو خونه بعد از چند وقت که نزدیک تولدم بود باز تو خونه تنها بودم و تو پذیرایی نشسته بودم کتابمو که خوندم رفتم اتاق تا یکی دیگه بیارم که چشمم خورد به شال مامانم که کنار مبل بود گفتم ببرم بذارم تو اتاقش نزدیک شدم دستمو بردم سمتش بعد یادم افتاد مامانم گفته بود بذار شالم اینجا باشه نزاری یجای دیگه و بیخیالش شدم رفتم اتاق یه کتاب آورد داشتم میخوندن و تو پذیرایی قدم میزدم که دیدم شال نیست شاخ در آوردم رفتم اتاق مامانم دیدم اونجاس بازم از ترس فرار کردم تو حیاط و چند ساعت موندم اونجا تا مامانم اینا بیان خلاصه من یکم طول کشید تا بفهمم این موجودات از ترس آدم تغذیه میکنن و وقتی میترسی میچسبه بهت الان مدت زیادیه که از این اتفاقا میگذره ولی من حضورشونو میفهمم گاها تو تنهایی هام صداهایی میشنوم که انگار صدای منه صدایی که من درآوردم منو تقلید میکنن انگار مسخره میکنن ولی من دیگه راه مقابله بااونا رو یاد گرفتم بی توجهی و بی تفاوتی بهشون اونارو دفع میکنه دوستان عزیز مواظب افکارتون باشین و مهم تر از همه مواظب روحتون باشین..