دعایی که قرار بود نجاتم بده؛ اما تبدیل به کابوسم شد...

#زندگی_در_تاریکی سلام این داستان برا خودم اتفاق افتاد توی ۱۸سالگی... مامانم با یه فالگیری تماس گرفت برای فال قهوه اون بهش گفت که به شدت توی چشم هستین خودت و ...

متن کامل

#زندگی_در_تاریکی سلام این داستان برا خودم اتفاق افتاد توی ۱۸سالگی... مامانم با یه فالگیری تماس گرفت برای فال قهوه اون بهش گفت که به شدت توی چشم هستین خودت و خانوادت و باید یه دعای چشم زخمی همیشه همراهت باشه تا از بلا دور باشین اون روز مامانم عصر دقیقا یادم وسط زمستون بود مادرم همراه پدرم پیش دعانویسی رفتن که از اقوام نزدیک بود اون برای مادرم دعای چشم زخم نوشت و گفت باید همیشه همراهت باشه و هرگز نباید بازش کنید مامانم برگشت من یه حال عجیبی داشتم یه سردرد و سرگیجه مامانم دعا گذاشت روی میز ناهار خوری و رفت توی اتاقش منم رفتم یه دوش گرفتم که شاید از این حال در بیام برگشتم و کنار شومینه نشستم مادرم هم کنارم نشست داداشم داشت در ساش و میخوند همینطور ک نشسته بودیم چشمم به رو و میزناهار خوری افتاد یه موجود عجیبی که گوشای نسبتا بزرگی داشت و چشمای عجیبی قد بسیار کوتاه شبیه میمون بود کنار دعا ایستاده بود و به من زول زده بود منم از ترس شروع کردم به جیغ زدن و فرار کردم رفتم توی حیاط همینطوری گریه میکردم و جیغ و میزدم مامانم و داداشم با وحشت به من نگاه میکردن که چیشدع و چه اتفاقی افتاده منم از ترس نمیتونستم چی بگم خلاصه آروم تر که شدیم رفتیم داخل خونه مامانم زنگ زد مادر بزرگم شب و اومد پیش ما موند دیگ آخر شب بود منو مادر بزرگم جامون کنار شومینه انداختیم و خوابیدیم دقیقا ساعت سه و نیم بود ک از خواب پریدم کل بدنم بی حس شده بود نمیتونستم تکون بخورم انگار اختیار بدنم و نداشتم همینطوری ک داشتم تلاش میکردم بتونم مامانم و صدا بزنم انگار فلج شدع بودم یهو یکی از بالای سرم پرید روی قفسه سینم نشست همه جا تاریک بود چشمام هیجا رو نمیدید شروغ کردم به اشک ریختن اما صدام در نیومد همینطور ک اشک میریختم گریه میکردم یهو دیدم موهام داره آروم آروم کشیده میشه به سمت بالا یکی داشت کل موهام میکشید و چند تا سایه دورم با سرعت حرکت میکردن و من حتی قدرت حرکت هم نداشتم فقط متوجه این بودم که چند نفر دارن با سرعت دورم تاب میخورن چشمم خورد به جایی ک دعا بود دیدم همون کوتوله کنارش ایستاده بود و به من میخندید نمیدونم چیشد یهو به خودم اومدم دیدم ساعت ۵ و نیم صبح و کل بدنم عرق کرده از ترس سریع پاشدم و شروع کردم به گریه کردن مادر بزرگم بیدار شد گفتم مامان نیمزارن بخوابم گفت کیا چیزی اینجا نیست گفتم تو نمیبینیشون خلاصه صبح شد همه چی برا خانواده تعریف کردم و همه مطمعن بودن از سمت دعا مامانم فرداش رفت پیش همون دعانویس گفت از روزی که دعا رو بردم دخترم حالش خوب نیست شبا اذیت میشه روزا هم حالش بده اون آقا با کمال خونسردی گفت وقتی داشتی از پیش من میرفتی بسم الله نگفتی و یه جن همراهت اومده و قصد اذیت کردن داره دختر شما چون حال روحیش زیاد خوب نبوده و غمگین بوده اونم خیلی راحت باعث شده بتونه این دختر آزار بده یه دعا نوشت و گفت این دعا رو بزار توی آب و دور تا دور حیاط خونتون رو با آب این دعا دم غروب خیس کن هرچی میگذشت بدتر بدتر میشد یه روز صبح که کسی خونمون نبود از خواب بیدار شدم دیدم یه موجود که به چادر سیاه بلند اندازه رو کل هیکلش روبه روم ایستاده با دست به بیرون اشاره کرد پاشدم و آروم رفتم بیرون انگار کل فضا مه بود دیدم داره به در حمام اشاره میکنع نگاه کردم به دختر کامل به شبیه به من خودشو توی حمام دار زده و مرده کل بدنش یخ بسته بود لباس من تنش بود و من نشستم اونجا و شروغ به جیغ زدن کردم برگشتم پشت سرم دیدم یکی روبه روی اینه نشسته داره موهاش و شونه میکنه برگشت بازم من بودم مات صحنه روبه روم بودم دیدم این موجودی ک کامل سیاه پوشیده بود رفت طرفش یه قیچی بهش داد اونم شروع کرد قیچی کردن موهاش با جیغ داد نشستم روی زمین و شروغ کردم جیغ زدن و گریه کردن چند لحظه بعد انگار همه چی برگشت به حالت عادی هیچی اونجا نبود رفتم توی اتاقم انگار صدا کل کشیدن عده زیادی میشنیدم همه کل میزدن خوشحال بودن | اما کسیو نمیدیدم در کشومو باز کردم یه تیغ پیدا کردم در اوردم و رفتم توی حمام در بستم نشستم کشیدم روی رگم یبار دوبار سه بار دیگ هیچی نفهمیدم چشام باز کردم دیدم توی بیمارستان خانواده دورم کل تخت خون بود کل دستم بخیه اصن نمیدوستم چیشده کجام این آدما کین مامانم گریه میکرد دوباره از حال رفتم چشام باز کردم این دفعه توی ماشین بودم داشتم میرفتم سمت خونع واسه آرام بخش هایی ک بهم زده بودن خوابم برد تا فردا عصر از خواب ک بیدار شدم خالم و مامانم پیشم بودن پاشدم رفتم آب خوردم برگشتم روی صندلی اتاقم جلوی اینه نشستم بازم همون صداها بازم صدا خوشحالی یهو دستام شروع کرد به لرزیدن شوک عصبی بهم وارد شد مثل دیوونه ها توی کشوم دنبال قیچی بودم قیچی پیدا کردم شروع کردم با جیغ و داد کوتاه کردن موهام خالم اومد تو داشت گریه میکرد بزور قیچی رو ازم گرفت اما نصف موهام زده بودم همه نگران حالم بودن اصلا روانم خوب نبود پریشون بودم و سردرگم شب رفتم توی اتاق مامانم خوابیدم پیش مامانم با احساس خفگی از خواب بیدار شدم انگار یکی داشت خفم میکرد نفس نفس | زدم چشمم افتاد به در اتاق یه بوی گندی مثل فاضلاب اومد یهو یه زن خیلی چاق با موهای پریشون و خیلی بلند اومد تو اون لخت لخت بود چشماش سفیدی نداشت کل چشمش سیاهی بود موهاش رو کل هیکلش پخش بود خیلی سیاه و در هم بود خزید اومد سمت تخت قفل شدم قدرت حرکت نداشتم آروم از تخت اومد بالا خودش و کشید کنارم و آورم کنارم دراز کشید زل زد توی چشمام فقط اشک میریختم و التماس خدا میکردم چشمام بستم باز کردم هیچی نبود بدنم آزاد شده بود پاشدم رفتم بخاطر دستم کلی قرص باید میخوردم اونا رو خوردم و برگشتم خوابم برد توی عالم خواب بودم ک احساس کردم یکی اومد دم گوشم گفت رازاتو به من بگو خودش و انداخت روم خیلی سنگین بود تخت رفت پایین همراهش و منم از درد کمرم نفسم بند اومده بود شاید چند ثانیه طول نکشید همه چی به حالت عادی برگشت همه کلافه بودن از حالتهای من از چیزایی که تعریف میکردم خیلی دعانویس رفتم خیلی دعای دیگ واسم انجام دادن هرچی دعا بیشتر انجام میدادن حال من بدتر میشد همینطور که روی تخت نشسته بودم یه صدایی توی سرم میگفت برو اون دعاها رو بریز توی آب نمک و بریز دور منم پاشدم هرچی دعا بود برای کمک به حالم و هرچی ک نوشته بودن پیدا کردم برداشتم و ریختم توی آب نمک و ریختم دور بهم فشار عصبی وارد شد حالم بد و بابام اومد گفت با یکی هماهنگ کردم امشب بیینمیش باید بریم محل کارش غروب من همراه بابام رفتیم جلو در یه خونه که یه خانوم مسن بود یه حسینیه داشت و اونجا کارش و انجام میداد به پدرم گفت به دخترت بگو بیاد داخل و خودت ته سالن بمون رفتم تو گفت بیا بشین نشسته پشت میز بود دقیقا روبه روش نشستم خونش یه حسینیه بزرگ بود اومدم حرف بزنم گفت هیچی نگو فقط اسمت و بگو اسمم و گفتم یه برگه هم گذاشت جلو زل زد ب من دستش شروع کرد به حرکت روی برگه با دست خط عجیبی مینوشت تند تند اصن نمیفهمیدم داره چه اتفاقی می ا افته زمان زمزمه هم میکرد با خودش اسمم رو یهو دستش از حرکت ایستاد گفت چرا ضربان قلبت بالا ترسیدی هیچی نگفتم بدون اینکه من چیزی بگم گفت آستین دست راستتو بده بالا سرم انداختم پایین آروم کشیدم بالا گفت کار اوناست شانس اوردی زنده ای با قوم بدی طرفی اونا زیادن باید کارایی که میگم انجام بدی یهو گفت برگرد پشت سرت نگاه کن برگشتم هیچی نبود گفت میبینیش گفتم نه گفت همراهت اومده یه زن لخت با موهای سیاه گفتم اونو قبلن دیدم گفت هرجا بری همراهت میان ولت نمیکننن برات یه دعا مینویسم و یه کار هایی توی این برگه نوشته طبق دستوریش باید انجام بدی تشکر کردم با پدرم داشتیم میرفتیم قبل اینکه از خونه خارج بشم گفت امشب شب سختی واست تحمل کن زیاد متوجه نشدم چی میگع رفتم خونه موقع خوابیدن شد با مامانم بابام و داداشم کنار شومینه خواب بودیم نصف شب دیدم صدای همهمه زیاد میاد چشام باز کردم همه خواب بودن توی جام نشستم دیدم خونه پر از موجودات عجیبه اکثرا کوتوله بودن صورتای زشت داشتن انگار منو نمیدیدن باهم حرف میزدن به زبون عجیب میرفتن و مییومدن منم از ترس خشکم زده بود همونطور سرجام بیهوش شدم صبح ک بیدار شدم حالم خوب بود انگار سبک شده بودم مثل قبل حالت های روانی نداشتم و اون روز هیچی دیگ حس نکردم تا الان که چند سال میگذره فقط گهگاهی خیلی کم اذیتم میکننن و باز میبینشون اما نه بع شدت قبلن پایان
دعایی که قرار بود نجاتم بده؛ اما تبدیل به... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.