فقط می‌خواستیم داداشم به عشقش برسه :)

سلام این داستانی که میخوام تعریف کنم برای خودم و خانوادم اتفاق افتاده و هنوز هم ادامه داره من تو یه خانواده ۴ نفره بچه دوم هستم و یه برادر بزرگتر از خودم دار...

متن کامل

سلام این داستانی که میخوام تعریف کنم برای خودم و خانوادم اتفاق افتاده و هنوز هم ادامه داره من تو یه خانواده ۴ نفره بچه دوم هستم و یه برادر بزرگتر از خودم دارم پدر و مادرم آدمای متشخص و ساکتی بودند که ۳۵ سال زندگی مشترک آروم و آبرومندی داشتند حتی با وجود مشکلات اتفاقات تلخ زندگی من از اونجایی شروع شد که برادرم عاشق به دختر خانومی شدن و با وجود شرایط و موقعیت شغلی و مالی خوبی که برادرم داشت جواب اون خانوم منفی بود دوسال تموم خاستگارش بودیم و انواع و اقسام کادوهارو براش میبردیم تا رضایت بدن اما جوابشون منفی بود و !بس تا اینکه مادرم تو مطب یه دکتر دوست قدیمیشو میبینه و سر درد و دلش باز میشه اون خانوم هم بهش میگه من یه آقاییو میشناسم که دعاهاش ردخور نداره مبلغش بالاست ولی مطمئن باشید کاری میکنه که دختره با پای خودش بیاد خونتون مامانم اول راضی نمیشد حتی وقتی باهم صحبت کردیم بهش گفتم مامان دروغه کلاهبرداریه باور نکن چون اون خانوم گفته بوده که شما اصلا دعارو نمیبینید آقا خودش مینویسه و به وسیله مدیوم یا موکلی که داره انجامش میده خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن مامانم بخاطر برادرم قبول کرد که سه سال پیش یک میلیون تومن به اون آقا پرداخت کنه اما روزگار سیاه من و خانوادم از فرداش شروع شد... شبها برادرم خواب نداشت و میگفت حس میکنم ینفر روی صورتم نشسته و خفم میکنه روی بدنش جای کبودی بوجود میومد ، بشدتتت تند خو و عصبانی شده بود طوریه که اون آدم آروم بارها و بارها با آدما و حتی رهگذرا دعوا میکرد. اما اتفاقات فقط برای برادرم ،نبود پدرو مادرم و من هم درگیرش شدیم من همیشه کسیو کنارم حس میکردم ولی نمیدیدمش ، شبا موهامو میکشید بی دلیل بی حال و مریض بودم، پدر و مادر ساکت و آرومم بی جهت تا حد مرگ دعوا میکردن و همدیگرو کتک میزدن طوری که بعد از اینهمه سال زندگی مشترک راضی به طلاق شده بودن بابام به طرز وحشتناکی تندخو و عصبانی شده بود و شبا بلند میشد داد میزد ولم کن برو از خونم بیرون روزگارمون سیاه بود همگی درگیر بودیم وسایلامون گم میشد، برادرم تو آستانه ورشکستگی بود و حالت جنون داشت؛ اما انگار متوجه اون موجود نبودن و فقط من حسش میکردم قرآن میخوندم؛ دعا میکردم بی فایده بود شبها بارها و بارها بدنم قفل میشد و صورتم میسوخت انگار یه گاز داغ تو صورتم فوت میشد هرچی بسم الله میگفتم فایده نمیکرد. روی بدنم رد ناخن میوفتاد و کبود و قرمز میشد و هنوزهم جاش هست رو بدنم و کشاله رانم همیشه کبود بود و بدتر از همه اون دختر خانم جوابش مثبت نشد هیچ به کل ارتباطش رو با ماقطع کرد و رفت بعد از چند ماه اتفاقا آشکارتر میشد، راحت میشد صدای راه رفتن کسیو رو پشت بوم شنید در حالیکه سقف خونه ما شیروونی بود و اصلا امکان راه رفتن نداشت وقتی تنها بودم وسایلای اتاقا صدا میداد و سایلای حموم پرت میشدن زمین و حتی یبار کیس کامپیوترم خود به خود روشن شد متاسفانه هیچ وقت دیگه اون خانوم که دوست مامانم بود رو ندیدیم و دعایی که مبلغ هنگفتی مادرم براش داده بود اثر برعکس کرد و زندگی خودمون نابود شد به مامانم گفتم ناحق برای اون دختر دعا گرفتی خودمون سوختیم هنوز هم که هنوزه همون اتفافا رخ میدن پدر و مادرم در کمال ناباوری از هم جدا شدن هنوز هم وجود اون موجود رو حس میکنم و اذیت میشیم هم من و هم برادرم! خیلی وقته دنبال کسیم که اگه بشه دعارو باطل کنه هرچند هیچ وقت ندیدیمش ولی اثرشو تو زندگیمون دیدیم
فقط می‌خواستیم داداشم به عشقش برسه :) | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.