متن کامل
سلام، وقت بخیر. این داستانو میگم که درس عبرت و تجربه بشه برای دوستان و شنوندگان داستان. برمیگرده به سال ۱۴۰۳، تعطیلات تابستون. البته اینم بگم بنده خودم در دنیای ماورا قلمی دارم و این داستان برای یکی از افرادی که به من مراجعه کرده بودن افتاده. یکی از روزای تابستون، دختر خانومی ۱۶ ساله صبح، از روی بیکاری وارد فضای مجازی میشه. همینجوری که در حال دیدن مطالب بوده، چشمش میخوره به فیلمی با موضوع «جذب هر چیزی که در ذهن شماست، قدرت بیهمتا...» جذبش میشه، میره میبینه احضار نوعی موکله و زیرش شماره فردی نوشته شده به اسم «ساحر سفلی مغرب». سیوش میکنه و تا شب میگذره. شب که میشه، پیام میده بهش، منتظر میمونه، جوابی نمیده. ناگهان ساعت ۱ یا ۱:۳۰ جواب میاد از اون فرد. فرد با صحبت اینکه ثروت، محبوبیت، دانش، عشق، جذب همهچیز، انتقام و... کمکش میکنه. دختر از اونجایی که اطلاعی نداشته، جذب این صحبتها میشه و کمکم حرفاش شیرین میشه. در نظر این فرد، اولش با اوراد عربی که با قریب اینکه اوراد قرآنی هستن، روح و قرین دختر بچه رو آلوده میکنه؛ غافل از اینکه صلوات ابلیسی بوده و آیات ابلیسی بوده. کمکم راه ورود نیروهای سفلی به زندگی این فرد باز میشه. اوایل فقط این خانوم عصبی و پرخاشگر میشده، کمکم غذاش کم میشه، شبا بیدار بوده و روزا خواب. بعد از مدتی، ابزاری مثل پر کلاغ، سرکه، خاک قبرستان، لباس عزاداری و... میگه تهیه کنه. بهش اول عنصر باد رو آموزش میده و کمکم مراحل سیر احضار سفلی رو بهش آموزش میده. خود فرد میگه موقع خوندن اوراد، دور شمع موجوداتی جمع میشدن و شمع خاموش میشده، ولی انگار یه چیزی از درون بهش انرژی میداده . دختر میگفته بعد از احضار، اوایل بویی مثل رطوبت میومده دماغش. بعد از ۶ شب، تو خواب میبینه موجودی شبیه به انسان، با سری مثل مار، میاد جلو و با صمیمیت صحبت میکنه. اوایل همهچیز خوب بوده؛ مثلاً با فردی آشنا میشده و ازش پول زیادی میگرفته و بعدش بهطور خودکار فرد سرد میشده و میرفته. یا پیش دوستانش احترام پیدا کرده بود. بعد از مدتی از خود دختر بوی بدی میومده، ولی خودش احساس نمیکرد. بعد از گذشت دقیقاً ۳ ماه، کمکم تو خواب بهش تجاوز میشه، بدنش کبود میشه یا سایههایی میدیده اطرافش. کمکم دچار فشار روانی میشه. خانوادهش بیمارستان و دکتر روانپزشک، همهجا میبرنش، ولی بدتر میشه. تا میرسه مادربزرگ فرد میگه: «فکر کنم از ماورا بهش نظر کردن.» میبرنش پیش یک خانومی. خانومه با روش هایی ، بدترش میکنه تا درست کردن. تا پیش چند دعانویس میرن؛ یا مبالغ زیادی ازشون میخواستن یا کاری نمیکردن. تا اینکه بهطور اتفاقی یکی از دوستان من باهاشون برخورد میکنه و بهشون میگه دوستی دارم که شاید بتونه کمک کنه. شماره منو از دوستم میگیرن. فردا شبش همراه اون منزل بنده میان. بنده تنها زندگی میکنم و گاهی یکی از شاگردانم بهم سر میزنه و اون شب شاگردمم حضور داشت پیش من. تا دخترو دیدم، فهمیدم دچار تسخیر شده و با کارای اشتباه بدترش کردن. به شاگردم گفتم لوازم مخصوص، شامل بخور زار، تخم گشنیز و... در اتاق مخصوص آماده کنه. ابتدا مندل کشیدیم و فرد و داخل مندل گذاشتیم و خودم و شاگردم نیز داخل مندل رفتیم. با روشن کردن بخور و شروع به خوندن اوراد عذاب، یعنی اورادی که مثل شلاق بر اجنه زده میشه و باعث آزارشون میشه، خوندم. کمکم فضا بهشدت سنگین شد. چند بار در مرحله اول باید خونده بشه. بار اول داشت تموم میشد که دیدم فرد جیغ کشید، شروع به توهین کرد و یا تهدید میکرد. با صدای محکم شروع کردم به خوندن. بعد انجام مراسم و اوراد، دیدم یک نفر با سه همراه حضور پیدا کرد که در اینجا اسم اون جن رو نمیارم و اومد شروع کرد به تهدید. همون لحظه خادمینم رو صدا کردم. وقتی موکلینم و دیدن، عقب رفتن. ولی دوستان، از بین بردن یک قبیله به این راحتی نیست، ولی میشه معامله کرد. بعد از صحبتها و معامله، ابتدا جای طلسم رو پیدا کردم و از توی بالشِ فرد درآوردم. ۲ عدد بز سیاه تهیه کردیم و در روز، ساعت و مکانی که کار باید انجام میشد، حضور پیدا کردیم. ابتدا به جهت درست ایستادم و دوباره عنصر باد رو در زمین کشیدم و در وسط اون ستاره پنجپر، بر هر ضلع یک کاسه مسی گذاشتم و یک شمع داخل هر کدوم، در جهتی که مقرر بود. سر بزها رو بریدم و کمی از خونها رو در کاسه ریختم. شمعها رو روشن کردم و فرد رو وسط ستاره گذاشتم. طلسم رو وقتی باز کردم، قسمهای وحشتناکی دیدم که هر قسم ۶ بار تکرار شده بود؛ از جمله «نه در شب و نه در روز ابطال نگردد» و یا به حق پنج حاکم قسم داده شده بود و روح دختر پیشکش اونها بود. دوستان، اینم بگم کار این اجنه فقط جذب انرژی و گرفتن روح فرده. ابتدا در آبی که اوراد خونده شده بود، پارچه رو انداختم و با اسم اعظم پاک از نحسی و نیروی منفی دور کردم و در زیر درختی چال کردم. بعد اوراد پاکسازی و ابطال رو شروع کردم به خوندن. وقتی اوراد تموم شد، وسط دست دختر رو با چاقویی که حکاکی انجام شده روش و اوراد خونده شده بود، بریدم و در ظرفی جمع کردم و بر هر کاسه یکم ریختم. بعد از گذشت چند دقیقه، دیدم که قبیله و حاکم حاضر شدند و شمعها خاموش شد. بعد از خاموش شدن شمعها، چند دقیقه صدای پچپچ بود که ناگهان حاکم قبیله گفت که دختر رو از وسط ستاره برداریم. دختر رو برداشتم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه. دختر تو حالت نیمهبیهوشی بود. وقتی رسیدیم خونه، با اسما و رقیه شرعی و آب زمزم و مقداری از تربت، پاکسازی کردم و یک حصار براش نوشتم. بعد از چند ساعت، دختر کاملاً هوشیار شد، ولی از کارهایی که این مدت کرده بود، کلاً بیخبر بود. یک معجون درست کردم که روش اوراد خونده شده بود و بهش دادم. وقتی حالش بهتر شد، داستان رو گفت که از کجا با اون فرد آشنا شده. وقتی با اون شماره تماس گرفتیم، کلاً خاموش بود. پدر فرد شکایت کرد، ولی خط به اسم یک پیرمرد بوده و هیچ ردی از اون فرد پیدا نشد. دوستان، با اینکه اون موجودات از کنار اون فرد رفتن، ولی هنوز گاهی احساس سنگینی میکنه و حالت تهوع میگیره یا بوهایی حس میکنه که برای اینم نمیشه کاری کرد، ولی دیگه اذیت یا آسیبی ازشون نمیبینه. دوستان، هدفم اینه از گفتن این داستان که وارد دنیای ماورا نشید و بدونید هیچ کاری بدون تاوان نیست و اجنه هیچ کمکی بدون گرفتن چیزی یا انجام دادن کاری براشون نمیکنن. پس از فکر پولدار شدن یا... از طریق اجنه بیخیال بشید.