متن کامل
این داستان راجب خودمه ، حدودا سه سال پیش بود که شروع شد. پسر عموم اومده بود ایران و توی اون مدت از من خوشش اومده بود و منم بهش علاقه مند شده بودم قرار شده بود بره و سال بعد برگرده و ازدواج کنیم و تا اون موقع کسی متوجه نشه . روزها می گذشت و بعد از چندماه عمم بهم گفت که یکی از دختر عموهات عاشق همین پسر عموم شده و افسردگی گرفته. من خیلی ناراحت شدم و نتونستم جلو خودمو بگیرم و بهش گفتم که من و پسر عمو همو میخوایم و قرار ازدواجمون هم گذاشتیم عمم هیچی نگفت اون موقع یه مدت گذشت و دیدم دیگه پسر عموم پیام نمیده و جوابمم نمیده! دیگه کلا خبری ازش نشد و شنیدم که دیگه ایران نمیاد. خیلی ریخته بودم به هم و نمیدونستم چیکار کنم. از همون موقع ها بود که شبا توی خواب راه میرفتم و صبح که بیدار میشدم همش خسته بودم مدام کلافه بودم و از زمین و زمان بدم میومد. فکر میکردم بخاطر ناراحتیم سر قضیه پسر عموم باشه و جدیش نگرفتم اما اون وضعیت ادامه داشت جوری که شبا خودم میفهمیدم دارم توی خواب راه میرم اما هیچ کنترلی روی کارام نداشتم. همیشه هم مکانی که توی خواب داخلش حضور داشتم خونه ی قبلیمون بود که یه خونه ی قدیمی بود و طبقه ی بالای خونه رو خالی گذاشته بودیم اما همیشه صدای راه رفتن میومد و جرئت نداشتیم بریم (بالا و من همش توی خواب میدیدم که میرم طبقه ی بالا و یه شخصی بود که مدام باهام حرف میزد و با حرفاش آزارم میداد. چند باری هم شده بود که مادرم میگفت دیده من توی خواب راه میرم و انگار با کسی صحبت میکنم اما چون توی بچگیمم توی خواب راه میرفتم زیاد توجهی نکرده و فقط سعی کرده منو ببره بخوابونه خودمم یک بار که بیدار شده بودم دیدم وسط اتاق نشستم و لامپ هم روشنه واقعا دیگه داشت برام به ترس تبدیل میشد. بخاطر این وضعیت فقط روز میتونستم یکم بخوابم که اونم بیشتر وقتا انگار کسی روبروی صورتم نفس می کشید بیدار میشدم دست و پام هم همش یخ بود و اگه کسی لمسم میکرد میگفت چته انگار جسد میمونی همیشه هم اکثر جاهای بدنم کبود بود و هیچ علتی واسش پیدا نمی کردم همون موقع ها بود که مادربزرگم اومده بود چند روز پیشمون بمونه مدام میگفت خونتون جن داره و منو برگردونین خونه ی خودتون وقتی رفتار مادربزرگم رو دیدم شک کردم که نکنه واقعا جن زده شدم.توی اینترنت که گشتم دیدم بله تمام علائمشو .دارم به مادرم گفتم و گفت اینا همش خرافاته و وجود نداره وضعیتم همون جور ادامه داشت و لاغر شده بودم از شدت استرس و بی خوابی تا اینکه رفتیم شمال خونه ی خالم. چند روز که اونجا بودیم. قضیه رو واسه خالم تعریف کردم و اونم گفت یه دعانویس میشناسه که کارش خوبه و همسایشون نتیجه گرفته بوده. قرار بود من برم پیشش که مادرم طبق معمول گفت خرافاته و نمیزارم بری و بالاخره خالم راضیش کرد ولی نزاشت من برم و گفت من خودم میرم چون اگه واقعی باشه اون زن باید بتونه نشونه های تو رو بهم بگه گفتم باشه و نرفتم. وقتی برگشتن قیافه هاشون مثل گچ سفید شده بود و مادرم منو کشوند تو یه اتاق و گفت بمیرم واست و منو ببخش که زودتر کاری و است نکردم.منم هاج و واج نگاش میکردم تا اینکه خالم اومد و تعریف کرد که چی شده.تمام نشونه های منو گفته بود و گفته بود که یک شخص نمی خواسته دخترتون با شخص مورد علاقش ازدواج کنه وشخص مورد علاقش ازدواج کنه و طلسم شاه پریون براش گرفته که یکی از طلسمای سنگین هست که جن بد رو میفرستن واسه اذیت کردن شخص و همینطور بختش بسته میشه و کلا نمیتونه ازدواج کنه و دست به هرکاری بزنه انجام نمیشه و به نابودی کشیده میشه کارایی که خواسته بود انجام بدم واسه باطل شدن خیلی زیاد و سخت بود مثلا یکیش این بود که تا یک ماه نباید مرغ و لبنیات میخوردم تمام دورتادور اتاق آیه های قرآن باید آویزون میکردم باید هر شب موقع غروب یکسری دعا میسوزوندم توی آب آشامیدنی باید دعا ریز ریز میکردم و میخوردم تمام کارهایی که گفته بود انجام دادم تا اینکه یک شب از خواب بیدار شدم و دیدم یه زن قد بلند روی صندلیم نشسته بهش گفتم چی از جون من میخوای؟ خواهش میکنم برو راحتم بزار اونم بلند شد و رفت و بعد از اون شب راحت شدم. زندگیم به روال عادی برگشت.