تجربه واقعی احضار روح در خانه مادربزرگم | سایه‌ای با دهان قرمز

خونه‌ی مادربزرگم یه خونه‌ی قدیمی بود که بابابزرگم خودش ساخته بود. بابام همیشه می‌گفت قبل از اینکه این خونه ساخته بشه، یه خونه‌ی خیلی قدیمی همون‌جا بوده که با...

متن کامل

خونه‌ی مادربزرگم یه خونه‌ی قدیمی بود که بابابزرگم خودش ساخته بود. بابام همیشه می‌گفت قبل از اینکه این خونه ساخته بشه، یه خونه‌ی خیلی قدیمی همون‌جا بوده که بابابزرگم خرابش کرده و از نو این خونه رو ساخته. حدود دو سال پیش، من، پسرعمو‌م جواد و پسرعمه‌م علی اونجا بودیم. خانواده‌هامون برای ختم یکی از آشناها رفته بودن و قرار بود ما چند ساعت تنها بمونیم. مثل همیشه داشتیم شوخی و مسخره‌بازی درمی‌آوردیم. یه‌دفعه بحث احضار روح شد. اولش فقط برای خنده چند مدل احضار روح رو امتحان کردیم، ولی هرچی منتظر موندیم، هیچ اتفاقی نیفتاد. تا اینکه ساعت ۱۲:۲۷ شب... یه‌دفعه صدای جیغ یه بچه از توی کوچه بلند شد. همه‌مون خشکمون زده بود. جیغ حدود نیم ساعت ادامه داشت و بعد قطع شد. رفتیم دم خونه‌ی همسایه و ازشون پرسیدیم: «شما هم صدای جیغ رو شنیدین؟» همه با تعجب گفتن: «نه، هیچ صدایی نشنیدیم.» همون موقع بود که فهمیدیم یه چیزی درست نیست. هرچی به خانواده‌هامون زنگ زدیم، هیچ‌کس جواب نداد. ساعت حدود ۲:۰۳ بود که دوباره همون جیغ شروع شد. جواد و علی حسابی ترسیده بودن. راستش منم می‌ترسیدم، ولی از بچگی عاشق داستان‌های ترسناک و این جور اتفاقا بودم. شروع کردیم توی اینترنت گشتن. یه برنامه پیدا کردیم به اسم GhostTube که می‌گفتن صداهای ارواح رو تشخیص می‌ده و ترجمه می‌کنه. برنامه رو نصب کردیم. هنوز چند ثانیه از باز شدنش نگذشته بود که برنامه یه کلمه نشون داد: «جیغ» همون لحظه... صدای جیغ قطع شد. چند ثانیه فقط صدای خش‌خش می‌اومد تا اینکه برنامه یه سری کلمه‌ی نامفهوم گفت. جواد پرسید: «از ما چی می‌خوای؟» برنامه فقط یه کلمه گفت: «خون...» از شدت ترس، هر سه‌مون یه خراش کوچیک روی دستمون انداختیم و چند قطره خون رو داخل یه ظرف ریختیم. همون لحظه برنامه گفت: «در...» ظرف رو برداشتیم و گذاشتیم پشت در ورودی. از همون لحظه، فضای خونه کاملاً عوض شد. هوا سنگین شده بود. هیچ‌کدوممون جرئت حرف زدن نداشتیم. چند دقیقه بعد، از پشت شیشه‌ی در... یه موجود دیدم. دست‌هاش غیرطبیعی بلند بود. بدنش کاملاً شبیه یه سایه‌ی سیاه بود. فقط دهنش... قرمزِ قرمز بود. همین که نگاهمون بهش افتاد، علی از ترس بیهوش شد. جواد دوید بره براش آب بیاره، ولی هنوز چند قدم برنداشته بود که اونم روی زمین افتاد و بیهوش شد. فقط من مونده بودم. از ترس بدنم می‌لرزید. تمام جرئتم رو جمع کردم و داد زدم: «گمشو!» همون لحظه... همه‌چیز ساکت شد. اون موجود ناپدید شد. ولی دوباره صدای همون بچه از کوچه بلند شد. دو دقیقه بعد، اون صدا هم قطع شد. به ساعت نگاه کردم... ۳:۴۰ صبح بود. دیگه چیزی یادم نیست. فقط یادمه چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم. صبح که بیدار شدم، جواد و علی هم به هوش اومده بودن و خانواده‌هامون برگشته بودن. هرچی براشون تعریف کردیم، باور نکردن. برای اینکه ثابت کنیم دروغ نمی‌گیم، شیشه‌ی در رو نشونشون دادیم؛ همون جایی که موجود رو دیده بودیم. اما... شیشه کاملاً تمیز بود. نه اثری از خون روی ظرف مونده بود... نه هیچ نشونه‌ای از اتفاقات دیشب. فقط زخم‌های روی دستمون مونده بود. وقتی نشونشون دادیم، گفتن: «برای اینکه داستانتون رو واقعی نشون بدین، خودتون دستاتون رو زخم کردین.» از اون روز تا الان، هیچ‌کس حرفمون رو باور نکرده. ولی من هنوز هم هر وقت از جلوی اون در رد می‌شم، ناخودآگاه پشت شیشه رو نگاه می‌کنم... می‌ترسم یه بار دیگه، همون سایه با دهن قرمز، اون طرف شیشه ایستاده باشه...
تجربه واقعی احضار روح در خانه مادربزرگم |... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.