متن کامل
سلام، این داستان واقعی زندگی خودم است. من یک دختر ۱۸ ساله هستم و از حدود ۸ سالگی اتفاقات عجیبی را تجربه میکنم که هنوز هم برایشان توضیحی پیدا نکردهام. تقریباً از همان سن، چیزهایی میدیدم که بقیه نمیدیدند. یک شب ناگهان از خواب پریدم و دیدم جلوی درِ اتاقم سه بچه نشستهاند و با هم بازی میکنند. آنقدر جیغ زدم تا پدر و مادرم آمدند، اما گفتند خواب دیدهام و همه اینها فقط خیال و توهم یک بچه است. آنقدر این حرف را تکرار کردند که بعد از مدتی، حتی وقتی میترسیدم هم دیگر چیزی به آنها نمیگفتم. فقط به سالن میرفتم، تلویزیون را روشن میکردم و با چراغ روشن میخوابیدم تا کمتر بترسم. چند وقت بعد، خواب عجیبی دیدم؛ موجوداتی که بعدها فهمیدم خیلیها آنها را جن مینامند، مرا به دشتی با دیوارهای سنگی بردند و گفتند آنجا خانهشان است. حتی درباره روزهایی که باید غسل انجام دهند هم با من صحبت کردند. وقتی خوابم را برای مادرم تعریف کردم، چهرهاش کاملاً تغییر کرد. این خواب چند شب پشت سر هم تکرار شد تا اینکه خانوادهام مرا پیش یک دعانویس بردند. اما برخلاف انتظار، بعد از آن اتفاقات بیشتر شد. گاهی احساس میکردم هنگام خواب از روی تخت بلند شدهام. بعضی وقتها وقتی تنها بودم، کسی نامم را صدا میزد. بارها روی دفترم خطوطی ظاهر میشد که خودم نکشیده بودم و چند بار هم احساس کردم کسی پاهایم را میکشد و از روی تخت به زمین میافتم. از همان زمان، اتفاق عجیب دیگری هم برایم افتاد. گاهی در خواب، اتفاقاتی را میدیدم که مدت کوتاهی بعد در واقعیت رخ میدادند؛ انگار بخشی از آینده نزدیک را از قبل دیده بودم. میدانم شاید برای خیلیها این حرفها باورکردنی نباشد. حتی خانواده خودم هم سالها تصور میکردند همه اینها خیال یا توهم است، بنابراین انتظار ندارم دیگران هم بهراحتی حرفم را قبول کنند. اما چیزی که برایم مهم است این است که این اتفاقات واقعاً زندگیام را سخت کردهاند. گاهی احساس میکنم کنترل ذهنم را از دست میدهم و نمیدانم چگونه باید با این شرایط کنار بیایم. اگر کسی تجربه مشابهی داشته یا فرد آگاهی را میشناسد که بتواند واقعاً کمک کند، خوشحال میشوم معرفی کند. فقط میخواهم درباره اتفاقاتی که برایم رخ میدهد بیشتر بدانم و یاد بگیرم چگونه شرایط را بهتر مدیریت کنم، چون نمیخواهم اوضاع از این هم بدتر شود. 🤍