داستان واقعی دیدن زنی ناشناس در یک پارک قدیمی | دختربچه‌ای که می‌گفت باید با او بروم

داستان من برمیگرده به ۳ سال پیش این ماجرا برای خاله‌م، شوهرخاله‌م و دخترخاله سه سالم اتفاق افتاده. چند سال پیش داشتن می‌رفتن سفر. وسط راه کنار یه پارک قدیمی ...

متن کامل

داستان من برمیگرده به ۳ سال پیش این ماجرا برای خاله‌م، شوهرخاله‌م و دخترخاله سه سالم اتفاق افتاده. چند سال پیش داشتن می‌رفتن سفر. وسط راه کنار یه پارک قدیمی نگه می‌دارن که یه استراحتی بکنن و ناهارشون رو بخورن. هنوز درست غذاشونو باز نکرده بودن که دخترخاله‌م یهو شروع می‌کنه به گریه. با ترس یه گوشه رو نگاه می‌کرد و هی می‌گفت: «اون خانومه داره خیلی جیغ می‌زنه... چرا کسی کمکش نمی‌کنه؟» اولش همه فکر کردن بچه خیال کرده یا از چیزی ترسیده. هرچی بغلش کردن و گفتن اونجا کسی نیست، آروم نمی‌شد. فقط همون یه نقطه رو نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد. چند دقیقه بعد شوهرخاله‌م می‌ره یه دور اطراف رو ببینه، که چشمش می‌افته به یه سنگ قبر خیلی قدیمی، یه کم اون‌طرف‌تر بین درختا. روی سنگ اسم یه خانوم نوشته شده بود و انگار سال‌ها کسی سراغ اون قبر نرفته بود. همون موقع یه حس بدی بهشون دست می‌ده، وسایلشونو جمع می‌کنن و راه می‌افتن. فکر می‌کنن دیگه همه‌چی تموم شده... ولی تازه از همون شب شروع می‌شه. شب اول دخترخاله‌م از خواب با جیغ بیدار می‌شه و می‌گه همون خانومه اومده کنار تختش وایساده. می‌گفته: «منو تنها نزار...» بعد از اون، فقط بچه نبود که خوابش می‌دید. خاله‌م می‌گفت هر شب خواب همون زن رو می‌بینه. شوهرخاله‌م هم می‌گفت یه زن با لباس سفید توی خواب فقط زل می‌زنه بهش. عجیب‌تر این بود که اون زن از هر کدومشون یه چیزی می‌خواست. از یکی آب می‌خواست، از یکی می‌خواست براش شمع روشن کنه، از یکی هم فقط می‌خواست دنبالش بره. کم‌کم دیگه هیچ‌کدوم شب‌ها خواب راحت نداشتن. هر شب با ترس از خواب می‌پریدن. اما حال دخترخاله‌م از همه بدتر بود. بعضی وقتا وسط روز با یه نفر حرف می‌زد که هیچ‌کس نمی‌دیدش و می‌گفت: «خانومه میگه باید باهاش برم.» تا اینکه یه شب، خاله‌م با صدای باز شدن درِ حموم از خواب بیدار می‌شه. فکر می‌کنه شاید شوهرش رفته حموم، ولی وقتی می‌ره اونجا، دخترش رو داخل وان آب پیدا می‌کنه... هر کاری می‌کنن دیگه فایده‌ای نداشت. دکترها گفتن بچه غرق شده، ولی خاله‌م تا آخر عمرش قسم می‌خورد که دخترش هیچ‌وقت نصف شب خودش از جاش بلند نمی‌شد و هنوز هم باور داره اون زن، همون شبی که کنار اون قبر دیده شده بود، بچه رو با خودش برده. از اون به بعد دیگه هیچ‌کدومشون حاضر نشدن حتی از کنار اون پارک رد بشن، چه برسه به اینکه اونجا توقف کنن.
داستان واقعی دیدن زنی ناشناس در یک پارک... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.