متن کامل
#ارسالی سلام خدمت دوستان این داستانی که میخوام بگم شاید اصلا ترسناک نباشه ولی تا اونجایی که ذهنم یاری کنه بدون جزئیات میگم. من زمین شناس هستم و کارم اکتشاف معدن هست یه مدت تو یه شرکت کار میکردم کارم نظارت حفاری بود دوستانی که اطلاع دارن میدونن برای عزیزانی که نمیدونن میگم حفاری به دستگاهی هست که لوله ای به قطر ۱۰ سانت رو میفرسته توی زمین و سنگی که برش میده رو زمین شناس باید مطالعه کنه و نظر بده بگذریم محدوده ای بود سمت کرمان (اسم منطقه رو (نمیگم در حال حفاری بود نزدیک محل حفاری یه اتاقک خیلی قدیمی بود که بچههای حفاری اونجا استراحت میکردن ولی همشون متفق القول میگفتن حواست باشه اینجا اصلا نباید بخوابی وگرنه جنی میشی در حدی که برای نگهبانایی که شب میموندن اونجا کانکس آورده بودن ولی کسی توی اتاق .نمیخوابید من هم اصلا اعتقادی نداشتم به این حرفا نه اینکه اعتقادی نداشته باشم ولی میگفتم تا وقتی کسی کاری نکرده باشه چرا باید اذیت بشه و این حرفا یه روز در حین کار خیلی خسته بودم هوا هم به شدت گرم بود. گفتم من میرم یکم .بخوابم رانندم بهم گفت مهندس نخوابیا گفتم برو با با این چرندیات چیه میگید وسط روز چه اتفاقی میخواد بیفته؟ خلاصه رفتم و روی تشک داغونی که اونجا بود دراز کشیدم کم کم چشمام گرم شد ولی همه چیز و میشنیدم و حواسم کامل سرجاش بود حتی صدای دستگاه رو کامل میشنیدم یه لحظه به خودم اومدم دیدم گوشه اتاق وایسادم و دارم خودم رو میبینم که خوابیدم یکی از بچه ها اومد توی اتاق آب خورد گفت ما هرچی میگیم نخواب گوش نمیکنه مردیکه ... خل همش رو یادمه یهو اتاقک محو شد همه چیز محو شد حتی صداها من بودم وسط بیابونی که هر لحظه داشت هوا گرمتر میشد. گرمی هوا به جایی رسید که چشمام داشت تار میشد از شدت تشنگی منم همش دنبال ماشین و بچه ها میگشتم خلاصه دیگه نتونستم و روی زانو نشستم واقعا گفتم دیگه تموم شد همه چیز توی همین افکار بودم که دیدم از گرمی هوا داره کم میشه نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته ولی شرایط داشت کلا عوض میشد سرم و آوردم بالا دیدم از دور یه نفر داره بهم نزدیک میشه چشمام تار میدید اصلا درست نمیدیدمش وقتی اومد بالای سرم دیدم یه خانم هست بهش گفتم خیلی تشنه ام دستش و دراز کرد یه کوزه تو دستش بود مثل قحطی زده ها ازش گرفتم و همه آب تو کوزه رو خوردم. وقتییکم حالم سر جاش اومد بلند شدم و کوزه رو گرفتم سمتش و نگاهش کردم میتونم به جرات بگم تا الان خانمی به این زیبایی توی عمر سی و چهار...سالم ندیدم و نخواهم دید در حدی که یه لحظه نزدیک بود اختیارم و از دست بدم و بغلش کنم هرجوری بود جلوی خودم و گرفتم و سرم و انداختم پایین و تشکر کردم ازش کوزه رو ازم گرفت و گفت چرا اومدی اینجا؟ گفتم من نمیدونم اصلا کجا هستم خندید و گفت بیا بریم روی اون تخته سنگ بشینیم منم پشت سرش رفتم نشست کنارم اصلا جرات نگاه کردن بهش نداشتم چون میدونستم کنترلم و از دست میدم سرم پایین بود داشتم با سنگ ریزهها بازی میکردم گفت چرا بهم نگاه نمیکنی؟ گفتم هیچی همینجوری گفت شماها چرا حرف گوش نمیکنید؟ میدونی اگر شانس نداشتی و من نمیدیدمت چه اتفاقی و است میفتاد؟ گفتم میمردم گفت خیلی بدتر از مردن اگر یکی دیگه از ماها پیدات میکرد الان خیلی اوضاعت خوب نبود گفتم از ماها؟ گفت من آدم نیستم ترسیدم و فهمیدم قصه چیه و من کجا هستم اونجا بود که تو یه لحظه به همه حرفایی که میزدم که من نمیترسم و اینا فکر کردم و دیدم چقدر زر مفت میزدم ایندفعه بلندتر خندید و گفت نترس به خودم مسلط شدم و ۱ شدم و گفتم مگه من چه کار اشتباهی کردم که بخوان اذیتم کنن؟ بدون اختیار اومدم ،اینجا گفت نه با اختیار ،اومدی چند نفر بهت گفتن توی اون اتاق نخواب هیچی نگفتم چند لحظه سکوت بینمون بود تا اینکه گفت تو با بقیه فرق داری گفتم چطور؟ گفت اگر اون چیزی که لحظه اول تو ذهنت بود و انجام میدادی اینجوری باهات حرف نمیزدم جا خوردم و سرم و آوردم بالا و نگاهمون گره خورد ،بهم نمیشد سکوت کرد و نگاهش کرد بخاطر همین بهش گفتم ممنون بخاطر آب نجاتم دادی اگر نمیومدی معلوم نمیشد چی میشد دیگه حرف نمیزد و فقط با چهره جدی نگاهم میکرد نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت بودیم ولی من واقعا حس خیلی خوبی داشتم که یهو بلند شد و گفت محمد وقت رفتنه من شاسکول حتی یک لحظه به این فکر نکردم که این اسم من و از کجا میدونه بلند شدم و گفتم بازم ممنون یکی از دستام و گرفت گفت به ..... اسم و فامیل مدیر عامل شرکت و صاحب محدوده) بگو اتاقک و خراب کنه یادت نره چی گفتم بهت و اینکه دیگه اینجا نیا چون هم واسه تو بد میشه هم من با انگشت اشاره دست اون یکیش زد به پیشونیم و من پریدم از خواب تا بیدار شدم کفش پوشیدم و رفتم سمت ماشین نشنشستم همه چیز رو به صورت تیتر وار نوشتم که یادم نره اومدم پای دستگاه پیش بچه ها دیدم همه دارن با لبخند نگاهم میکنن یکیشون گفت مهندس اذیت که نشدی؟ گفتم نه چطور؟ گفت خوابیدی دیگه؟ گفتم نخوابیدم یکم خسته بودم رفتم دراز کشیدم نشون به این نشون که فلانی اشاره کردم به یکی از بچه ها اومد آب بخوره یه فحش ریز هم داد به ما. چشماش گرد شد گفت بخدا منظوری نداشتم مهندس گفتم مشکلی نیست و رفتم سر کار خودم چند روزی همش توی ذهنم بود و این قضیه و بالا پایینش میکردم که اصلا راجع به این قضایا به مدیرمون حرفی بزنم یا نه؟ چه برخوردی میکنه؟ خنده بهم تا اینکه موعد جلسه گزارش ماهیانه شد و رفتیم کرمان دفتر شرکت بعد از جلسه خیلی دودل بودم که برم پیش مدیر عامل یا نه ولی بخاطر آب و برخورد خوب اون خانم نمیخواستم بدعهدی کنم دل و زدم به دریا و وقتی همه رفتن رفتم پیش مدیر و گفتم دکتر یه پیغام دارم واستون گفت از طرف کی؟ گفتم وقت دارید چند دقیقه قصه اش مفصل هست. نشستم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم گفتم الان میگه برو قرصات و بشور و بعد بخور ولی خیلی با دقت گوش میداد به حرفام آخرش با هیجان گفت پیغامش به من چی بود؟ گفتماتاقک و خراب کنید تکیه داد به صندلی و نگاهم کرد گفتم دکتر برای شما هم اتفاق افتاده؟ گفت بهت میگم چون ماجرای خودت رو بهم گفتی ولی قول بده به کسی نگی گفت اون اوائل که زده بودم تو خط ثبت و فروش محدوده های معدنی یه شب مجبور شدیم بخاطر دوری از شهر و اینکه دوباره فردا باید همین راه رو برگردیم توی همون اتاقک بمونیم شب خوابیدم | از زبون اون بنده :خدا توی عالم خواب دیدم یه سری حیوان شبیه کفتار ولی هیبتی سه برابر انسان و اینکه روی دو پا میدویدن دارن دنبالم میکنن و بلند اسمم و صدا میزنند هرچی میدویدم نمیتونستم فرار کنم فقط گریه میکردم و خدا خدا میکردم که نرسن بهم یه مقدار که توی همون حالت گذشت دیدم صدای اون حیونا داره کم و کمتر میشه و وقتی بهشون نگاه کردم دیدم فاصلمون خیلی زیاد شده و یکم خیالم راحت شد وقتی برگشتم دیدم یه خانمی جلوتر از من وایساده و داره بهم نگاه میکنه رفتم سمتش وقتی رسیدم بهش دیدم زیباترین زن جهان جلوم ایستاده هرچی باهام با لبخند صحبت میکرد هیچی نمیفهمیدم و فقط محو صورتش شده بودم. یه لحظه بی اختیار به سمتش رفتم که بغلش کنم اصلا دست خودم نبود، چیزی نمونده بود برسم بهش که یهو همون خانم با غضب بهم نگاه کرد و دیدم قدش بلند شد و تغییر چهره داد شاید سه برابر اون حیونا بود با چشمای قرمز انگار رنگ خون از کنار تمام دندوناش آب دهنش میچکید. من خشکم زده بود و فقط نگاهش میکردم غرشهای آروم میکرد خم شد صورتش و آورد نزدیک صورتم گفت کافیه یه بار دیگه تو این اتاق بخوابی و اینجا ببینمت همون لحظه از خواب پریدم دست و پام یخ کرده بود نمیتونستم تکون بخورم و... دیگه هیچ وقت جرات نکردم اونجا بخوابم و بعد از اینکه افرادی هم که اینجا خوابیده بودن حرفایی زدن و اتفاقاتی که براشون افتاده بود مطمئن شدم اونجا یه قصه ای .داره هربار میخواستم اون اتاقک رو خراب کنم پیش خودم میگفتم نه این دفعه میخوابم و نمیذارم اتفاق قبلی بیفته ولی ترس بهم امون نمیداد تا همین لحظه تو اولین فرصت رفتید کارگر بهتون میدم اتاقک رو خراب کنید بعد از یه مقدار صحبت دیگه خداحافظی کردم و اومدم چند روز بعدش چند تا کارگر آوردم و اتاقک رو خراب کردیم بعد از گذشت چندین سال از اون جریان هنوز که هنوز هست نمیتونم به اون اتفاق فکر نکنم پایان❤️