متن کامل
#ارسالی سلام . ماجرای واسه ما پیش اومده که نتونستم تحمل کنم و به صورت داستان براتون مینویسم ما 9 تا خواهر و برادریم ما سه تا خواهر مجرد سن بالا هستیم خواهر بزرگم که تقریبا شصت سال و من خواهر وسطی پنجاه و خواهر آخری چهل و هفت سال داریم. خواهر بزرگم دوبار ازدواج ناموفق داشته و فرصت بچه دار شدن نداشت. هر دو تا همسرش بد بودن همسر اولش معتاد بود و همسر دومش دعا نویس بود که با دعا و این چیزها خواهرمو تا سرحد مرگ رسوندن و آخرین بلای که سر خواهرم اومد تصادف وحشتناکی بود که بخیر گذشت چون اون مرد در حال مرگ بود بعد فوتش همیشه ترس و اضطراب و بیماری های ناشناخته داره من که زندگی بد و همیشه بدن درد و کوفتگی دارم و خواهر آخرم که ناگهان به سرطان مبتلا شد. من مطب دکتر کار میکنم یک روزی که خیلی درمانده بودم و با خواهرم برای شیمی درمانی به مرکز شهر رفته بودیم توی راهروی بیمارستان با خانمی مواجه شدیم که به خواهرم گیر داد و گفت تو رو دعا کردن تورو طلسم کردن شما دعا دارین منکه خیلی معتقد وسید هستیم راستش نمیخواستم باور کنم اما نمیدونم چرا با حرفاش احساس ناامیدی کردم و شمارمو دادم و اون زن قرار شد ما رو پیش یک نفر ببره ! بعد از چند روز اون زن به ما زنگ زد و گفت با خانمه صحبت کردم و قرار شد پنج شنبه غروب سه تایی بریم پیشش اون خانم پیغام داده بود همتون روسری یا شال سفید بزارین و یک ملحفه همراهتون باشه باید رو زمین بشینین اون خانم یک دختر مجرد بالای سی سال بود اما خیلی جوونتر نشون میداد تهش به بیست ساله ها میخورد. موهای لخت و صورت سفید و بسیار مهربون و خوش خنده بود. بر خلاف تصورم کاملا فرق کرد. یه اتاق کوچیک با پنجرههای بزرگ که همشون با استیکر پوشونده بود یک پرده بلند و ساتن زرشکی یک میز چوبی قدیمی. چهارتا آینه تو درتو و روبروی هم و چندین شمع و عود و یک کاسه بزرگ آب و زنگ و چاقو وقتی ماهارو دید گفت سومی که مریضه سر گروه شما بشه از اون شروع میکنیم یک ترس عجیبی تمام وجودم و گرفته بود. سه تا شمع آورد و ازمون خواست خودمون رو با اسم مادر معرفی کنیم. با قیچی یک تیکه از موی ماهارو گرفت و ایستاد و پشت به ما دستاشو برد بالا و یک چیزهای گفت و از یک نفر دعوت کرد بیاد تو اتاق همه لامپها خاموش بود و نور ما همون چندتا شمع بود با اون نفر که انگار واقعا کنارش بود صحبت کرد و موهامون نوبتی آتیش زد و همه زندگیمون گفت و حتی سینه چپ خواهرم کوچیکتره و سرطانیه و جای عمل قدیمی کمر خواهر بزرگم و شکل و اتاق خوابمون و حتی دعاهایی که خواهرم قبلا از کسی گرفته بود و ازمون خواست بندازیم دور و آتیش بزنیم. دوتا انگشتر عقیق داریم یکیش لکه داره و یکی سادس همراهمون نبود ولی اون گفت که یکیش طلسم شدس. بعدکارمون بهمون گفت بهتون خبر میدم. ما به خونه رفتیم از اون لحظه به بعد احساس میکردیم چهار نفر توی خونه رفت و آمد دارن. انگار مهمونی بود یکی از اون سایه ها اومد روی دسته مبل نشست ما تا صبح نتونستیم بخوابیم. فردا با اون واسطه تماس گرفتم و گفتم به خانم بگو چی شده گفت خانم میگه طلسمتون دفن شده تو قبرستونه اونا بهتون نشون میدن جاشو باید نفری یک انگشتر سبز بگیرین با یک پارچه سفید تقدیس شده با 9 تا سوزن زده تا 9 ماه تنتون باشه همه طلسماتون باطل میشه ازدواج میکنین بعد از گذشت سه ماه حال عجیبی داریم من میخواستم بدونم این کارا چی بود. این پارچه داستانش چیه ولی حال خواهرم خیلی بهتر شده سرطانش معجزه اسا و قابل درمانه! مرسی که خوندین پایان.