متن کامل
شب بود و پنج نفر؛ سارا، حمید، آرش، نسرین و کیوان برای بررسی پروندهای عجیب وارد سردخانه متروکه و تسخیرشده یک بیمارستان شدند. سالها بود که این سردخانه به دلیل صداهای مرموز و اتفاقات غیرقابل توضیح، به یکی از ترسناکترین مکانهای شهر تبدیل شده بود. وقتی درِ سردخانه را باز کردند، بوی یخزدگی و فلز سرد تمام فضا را پر کرد. نور ضعیف چراغهای فلورسنت روی سقف، سایههایی عجیب روی دیوارهای فلزی ایجاد کرده بود. از همان لحظه همه احساس میکردند چیزی نامرئی آنها را زیر نظر گرفته است. کیوان جلو رفت و با دستکشهای ضخیم، قفل درِ بزرگ سردخانه را باز کرد. ناگهان موجی از هوای یخزده از داخل بیرون آمد و همه را به لرزه انداخت. سارا با وجود تلاش برای حفظ آرامش، تپش شدید قلبش را احساس میکرد. آهسته وارد سردخانه شدند. ردیف جعبههای فلزی نگهداری اجساد، مانند تابوتهایی خاموش در دو طرف قرار داشتند؛ اما حس عجیبی در فضا جریان داشت، انگار چیزی هنوز میان آنها زنده بود. ناگهان صدای زمزمهای ضعیف از گوشهای تاریک شنیده شد. همه با وحشت برگشتند، اما چیزی دیده نمیشد. حمید نور چراغقوه را به آن سمت انداخت، ولی فقط سکوت و تاریکی بود. آرش برای شکستن فضای ترس، به یکی از جعبههای فلزی ضربه زد. صدای برخورد در تمام سردخانه پیچید و همان لحظه چراغها چند بار چشمک زدند و ناگهان خاموش شدند. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت. نسرین از ترس نفسش بند آمده بود. همه کنار هم ایستادند و دستهای یکدیگر را گرفتند. کیوان تلفن همراهش را بیرون آورد، اما باتری آن کاملاً خالی شده بود. چند ثانیه بعد، صدای خندهای خشدار و دور از میان جعبههای فلزی به گوش رسید. صدا هر لحظه نزدیکتر میشد، اما هیچکس صاحب آن را نمیدید. سارا با صدایی لرزان گفت: «باید از اینجا خارج بشیم... اینجا جای ما نیست.» حمید جواب داد: «ما برای پیدا کردن حقیقت اومدیم... شاید همه این ترسها فقط توی ذهنمونه.» وقتی به سمت خروجی رفتند، با وحشت متوجه شدند درِ سردخانه قفل شده و هیچ راهی برای باز کردن آن وجود ندارد. هرچه تلاش کردند، بیفایده بود. لحظهای بعد، کل سردخانه بهآرامی شروع به لرزیدن کرد. صدای وزش باد، تیکتاک ساعت و صدای قدمهایی سنگین که هیچکس دیده نمیشد، در فضای تاریک پیچیده بود. در همان لحظه، یکی از کشوهای نگهداری جسد بهآرامی باز شد و صدای یک نفس عمیق در فضا پیچید؛ اما داخل آن فقط یک تخت فلزی سرد و خالی دیده میشد. نسرین که دیگر توان تحمل نداشت، اشک ریخت و گفت: «ما نباید هیچوقت وارد این سردخانه میشدیم...» ساعتها در آن فضای وحشتناک سرگردان ماندند. عجیب اینکه هیچکس آسیب ندید و اتفاق مرگباری رخ نداد، اما ترس و اضطرابی که بر روحشان سایه انداخته بود، از هر زخمی دردناکتر بود. با طلوع خورشید، درِ سردخانه بهآرامی باز شد. هر پنج نفر با چهرههایی رنگپریده و چشمانی خسته از آنجا بیرون آمدند، اما دیگر هیچکدام حاضر نشدند درباره اتفاقات آن شب حرفی بزنند. از آن روز به بعد، هیچیک از آنها هرگز دوباره پا به آن سردخانه تسخیرشده نگذاشت.