متن کامل
#ارسالی سلام، من ۲۸ ساله هستم از رشت. این اتفاق حدود سه سال پیش برای من و برادرم افتاد و از اون شب تا حالا هیچوقت در موردش با کسی حرف نزدم. خونه پدربزرگمون یه اتاق داشت که از بچگی بهمون گفته بودن سمتش نریم. یه قفل قدیمی زنگزده روی درش بود و همیشه یه بوی خاص مثل چوب نمکشیده از پشتش میومد. پدربزرگم قبل از فوتش یه بار گفت: «اون اتاق متعلق به هیچکس نیست، حتی به من هم نبوده.» یه شب که پدربزرگم فوت کرده بود و ما برای تقسیم وسایل رفته بودیم، برادرم کلید رو پیدا کرد. کنجکاوی بر ما غلبه کرد و در رو باز کردیم. داخل اتاق یه میز کوچیک بود با یه آینه قدیمی و چند تا شمع سوخته. ولی عجیبترین چیز، یه دفترچه بود که روی جلدش اسم پدربزرگم حک شده بود. توش پر از نوشتههایی به زبانی بود که هیچکدوم از ما نمیفهمیدیم. همون لحظه که داشتیم ورق میزدیم، آینه شروع کرد به بخار کردن. انگار یه نفسی از پشتش کشیده میشد. برادرم گفت شاید رطوبته، ولی وقتی بخار بیشتر شد، دیدیم یه شکلی توی آینه شکل گرفت. یه زن با لباس سفید و موهای بلند مشکی. سرش رو آورد نزدیک و مستقیم به ما نگاه کرد. نه ما حرکت کردیم نه اون. فقط اون چشمها بود. دست برادرم میلرزید. دفترچه از دستش افتاد. آینه ترک خورد، ترکهای طولانی که انگار از بیرون به داخل کشیده شده بود. بعدش همه چیز ساکت شد. بخار رفت، ترکها بموندن. ما در رو محکم بستیم و کلید رو انداختیم توی چاه. از اون شب به بعد، توی خونه پدربزرگم هر بار که کسی میخوابه، یه صدای نفس کشیدن میشنوه که از سمت اون اتاق میاد. هیچکس جرات نکرده دوباره بره سمتش. مادرم میگه پدربزرگم یه راز داشت که با خودش برد. شاید هم نبرد، شاید فقط قفلش کرد و گذاشت توی اون اتاق. اگه کسی از شما هم تجربه مشابهی داشته، ممنون میشم بشنوم. من هنوز نمیدونم اون شب واقعاً چی دیدیم، ولی مطمئنم یه چیزی توی اون آینه منتظر بود که ما در رو باز کنیم.