متن کامل
نمیدونم از کجا شروع کنم... ولی اگه یهروزی خواستی شب تو قبرستون بمونی، اول خوب فکر کن که با کی طرفی. سال ۹۷ بود. پاییز. عمو رضا که یهجورایی مردِ بیحاشیهی فامیل بود، یهویی سکته کرد و مرد. اصلاً کسی انتظارشو نداشت. من و بابام شدیم مسئول خاکسپاری چون بقیه فامیل پخش و پلا بودن. خلاصه جنازه رو آوردن روستا، و چون طبق رسم ما، مردهها رو همون روز دفن میکنن، شد کار شب. اون شب، هوا خاکستری بود، مه هم افتاده بود رو زمین. نور چراغای ماشینی که باهاش جنازه رو آورده بودن، تو مه گم میشد. وقتی رسیدیم قبرستون قدیمی روستا، فقط من بودم، بابام، مشحبیب (پیرمرد قبرکن) و دوتا پسرعمهم که اصلاً حال و روز خوبی نداشتن. همه ترسیده بودن. قبرستون ته یه دشت بود که از بچگی برام عجیب و وهمآلود بود. یه درخت خشکیده وسط قبرستون بود که میگفتن یه زن اونجا خودکشی کرده. خلاصه جنازه رو آوردیم کنار قبر. مشحبیب گفت: ـ بچهها من باید برم فانوس بیارم، این نورا کافی نیست، میترسم زمین بخورم. رفت سمت ماشینش، و ما موندیم کنار جنازه. همون موقع بود که صدا اومد. یه صدای خیلی خفیف… انگار یهکسی داشت زیر لب چیزی زمزمه میکرد. صدا از تو قبر میومد. اول فکر کردم خیالاتیه، ولی دیدم بابامم یه لحظه برگشت سمتم و گفت: ـ "تو چیزی شنیدی؟" گفتم: ـ "آره، مثل ناله بود، نه؟" یه لحظه باد شدیدی وزید. چراغقوهی پسرعمهم افتاد، خاموش شد. مه غلیظتر شد. قسم میخورم یه سایه دیدم... درست پشت اون درخت خشک وسط قبرستون. انگار یه زن با چادر مشکی اونجا ایستاده بود. پسرعمهم جیغ زد، افتاد زمین. منم دست بابامو گرفتم گفتم: ـ "بابا اون کیه اونجا؟" بابام گفت: ـ "هیچی نیست، نترس…" ولی خودش صدای لرزش تو صداش معلوم بود. مشحبیب که برگشت، گفت: ـ "چرا رنگتون پریده؟" ما چیزی نگفتیم. فقط زودتر جنازه رو گذاشتیم تو قبر و خاک کردیم. اما موقع برگشت، انگار یکی با ما راه میاومد. هر چی قدم برمیداشتیم، صدای خشخش پای یکی دیگه هم میومد. حتی یهبار شنیدم کسی از پشت صدام کرد: ـ "رضا… رضا هنوز نرفته…" تا برگشتیم خونه، صدای زمزمه قطع نمیشد. اون شب، تو خواب، کابوس دیدم که عمو رضا وسط قبر نشسته و با یه زنی که صورت نداشت حرف میزنه. زن با صدای خراشیده گفت: ـ "این یکی مال من بود… بعدی نوبت توئه!" از اون شب به بعد، هر وقت پامو گذاشتم تو اون قبرستون، انگار یکی از ته قبرها نگام میکرد… هنوزم که هنوزه، هر وقت از کنار اون درخت خشک رد میشی، باد صدا میاره… یه صدا که زمزمه میکنه: "رضا... رضا هنوز نرفته..."