متن کامل
سلام داستانی که امروز میخوام براتون بنویسم تجربه شخصی خودم هست و عجیب ترین واقعه زندگی من هست که تا آخرین لحظه زندگیم همیشه بهش فکر خواهم کرد و بعد خواندن مطمئنم شما هم به فکر فرو خواهید رفت. مادربزرگم جزو اسرای لهستانی بود که سال ۱۳۲۱ وارد ایران شدند و ایشون اون زمان فقط هفت ماه داشت و یک نوزاد کوچک بلوند بود. دست تقدیر باعث شد که مادرش در ایران ماندگار بشه و اون داخل ایران بزرگ شد و در جوانی هم پدربزرگم اون رو دید و عاشقش شد و باهم ازدواج کردند. مادر بزرگ و پدربزرگم عاشقانه همدیگه رو دوست داشتند و همه از عشق و علاقه اونها نسبت به همدیگه صحبت میکردند تا اینکه سال ۱۳۸۲ مادربزرگم فوت کرد و این باعث شکستگی و انزوای پدربزرگم شد. مادربزرگم سن زیادی نداشت که فوت شد و مرگش هم اینجوری بود که شب خوابید و صبح دیگه بیدار نشد برای همین همه میگفتن عمرش به دنیا بوده و حقش نبود که بره و... حتی توی مراسم ختمش شوهر خاله و دایی ام به وضوح دیدنش که با لباس سفیدی که مادرش بهش داده بوده کنار ایستاده و داره نگاه میکنه و حتی وقتی داخل صندوقچه چوبی که همیشه و سایلش رو تو اون میزاشت رو باز کردیم لباس سفید رو پیدا نکردیم و انگار که کلا غیب شده بود. خواهر کوچیکم هم یکبار تو مراسم هفتم از اتاق مادربزرگم بیرون دوید و داد زد: ماما عزیز تو اون اتاق داره موهاشو شونه میکنه!!! که این باعث بهت همه شد و همه باهم زمزمه میکردن که چون بچه اس بخاطر دلتنگی توهم میزنه .... ولی اما همه چیز از وقتی شروع شد که پدربزرگم هم باور داشت مادربزرگم هنوز توی خونست و گاهی حتی با پدربزرگم در مورد دنیای بعد مرگ حرف میزنه هرچند هیچکس حرفش رو باور نمیکرد ولی کسی تو ذوقش نمیزد چون اگه همین خیال بافی ها هم نبود پدربزرگم قطعا دق میکرد. بعضی وقتها که من غذا برای پدر بزرگم میبردم متوجه بعضی حرکاتش میشدم حرکاتی که انگار داشت با زبون اشاره با فرد غایبی حرف میزد و چیزی که خیلی عجیب بود این بودش که گاهی وقتها بی دلیل میخندید یا بغض میکرد و بعضی شبها پا میشد میرفت تو اتاق و تنهایی بلند بلند حرف میزد و چاق سلامتی میکرد .انگاری تمام نوهها بجز من میترسیدن برن پیشش تنهایی چون فکر کن داشتی باهاش صحبت میکردی که یکهو به یه جای خاص خیره میشد و قهقهه میزد و حتی یکبار زندایی ام وقتی برایش غذا میبرده میشنوه که یکی با پدربزرگم پچ پچ میکنه وقتی وارد اتاق میشه میبینه پدر بزرگم تنهاست. گاهی وقتا لباس های پدربزرگم مرتب تا میشده و ظرفهای کثیف در عرض یک شب تمیز میشده و چیده میشده داخل کابینت ها و خونه پدربزرگم همیشه پاکیزه و مرتب بوده هیچوقت آخرین باری که رفتم بهش سر بزنم رو یادم نمیره؛ به متکا تکیه داده بود و چای میخورد بعد بهم نگاه کرد و گفت: میدونم همه فکر میکنن دیوانه شدم ولی مادر بزرگت هنوز توی این خونست دلش با این دنیاست نمیتونه ول کنه بره چون نگران و دلواپس من هستش و نمی خواد تنها بزاره منو انگار که گیر کرده یه تیکه از روحش تو این دنیا؛ من فردا پس فردا میرم ولی اون دیگه نمیتونه بره چون سرگردون شده و شروع کرد به وصیت کردن و اصرار کرد که تک تک حرفهایش را یادداشت کنم بعدش هم اثر انگشت زد و امضا کرد و مهر کرد و گفت: میزارمش تو صندوقچه چوبی ما ما عزیز وقتی رفتم در بیارش و به همه نشون بده اینو شاید باورتون نشه و مسخره کنید اما دقیقا سه روز بعد دقیق مثل مادربزرگم شب خوابید و صبحش دیگه بیدار نشد... تو مراسم سوم پدربزرگم پسر خاله ام اصرار کرد که با بچه های بزرگ یه احضار روح کنیم و از پدربزرگ بپرسیم که آیا جاش کنار مادربزرگ خوب هستش و... چون همه ما واقعا پدربزرگ و مادربزرگمون رو از ته دل دوست داشتیم به هر حال ما قبول کردیم ولی همه ما به این احضار به چشم یه سرگرمی یا حواس پرتی نگاه میکردیم و توقع ارتباط واقعی رو نداشتیم اما پسر خاله ام معتقد بود اگه تمام مراحل و آیین رو درست انجام بدیم ارتباط صورت میگیره خلاصه که دو آیینه رو جلوی هم گذاشتیم و با تخته احضار شروع به انجام احضار روح کردیم بعد از چند دقیقه میتونم قسم بخورم که نشانگر تخته احضار شروع به حرکت کرد و پسر خاله ام پشت سر هم سوالات از عالم غیب میپرسید هر چند جوابهای نامربوط و نامفهوم دریافت میکردیم ولی ادامه دادیم تا اینکه ناگهان یه صدای زنونه و نازک شنیدیم که گفت دیگه تموم کنید بچهها، بسه!!! این صدا آنقدر واضح بود که از ترس بازی رو بدون آیین خداحافظی جمع کردیم و همه از اتاق خارج شدیم. بعد مراسم چهلم دایی هام خونه پدربزرگم رو اجاره دادن سه بار چون هربار مستاجرها میگفتن که نصفه شب صدای آواز و سروصدا از اتاق انتهای خونه بلند میشه و وسایل جا به جا میشن و بچه های کوچیک چندتا موجود سایه ای میبینند که مدام تو خونه تردد ... میکنن. بنابراین تصمیم گرفتیم که یه مدیوم بیاریم که شاید بتونه کاری انجام بده و حالا کل فامیل فهمیده بودن و بهشون ثابت شده بود که یه موجود فراطبیعی ماورایی داخل اون خونه وجود داره مدیوم یه آقای قدبلند و هیکلی لرتبار بود با ریش و موهای بلند که از پشت سر بسته بود و چشمهای آبی رنگ داشت وقتی داخل خانه شد کمی اسفند و کندر دود کرد و عود روشن کرد و گفت که تنهاش بزاریم تا بتونه تمرکز کنه و کارش را به درستی انجام بده بعد نیم ساعت از خونه بیرون اومد و شروع کرد به توضیح داخل خانه چهار شبح وجود دارد سه شبح غیرانسانی و یک شبح انسانی روح انسانی متعلق به یک پیرزن هست کاملا سرگردان ولی بی آزار ولی سه شبح دیگر تا خانه رو متروک و مبدل به قرارگاه خود نکنند بی خیال نخواهند شد و خانه نیاز به پاکسازی دارد. همه ما دیگه میدونستم که روح انسانی کیست پس درخواست کردیم که اون رو از خونه بیرون نندازه ولی مدیوم گفت که اگه پاکسازی صورت بگیره همه اشباح به دنیای خود باز میگردند و چاره ای نبود و ما ناچارا قبول کردیم پاکسازی خانه از اشباح سه ساعت به طول انجامید وقتی که مرحله آخر انجام شد صدای زجه و گریه ی آشنایی به گوشمان رسید که همزمان با این نوا تمامی ما شروع به گریه کردیم و این پایان ماجرا بود. (شاید تمام کسانی که این داستان رو میخونن باور نکنن و فکر کنن تخیلی و ساختگی باشه و بگن که ساقیت کیه و بیا پایین و از اینجور چرندیات اما مهم نیست در این جهان وقایعی وجود دارد که قابل باور نیست ولی حقیقی است پس هرجور که میخواهید فکر کنید این یه تجربه بود که تصمیم گرفتم برای کسایی که دیدشون بازتر هست بازگو کنم پس لطفا فقط توهین نکنید ممنونم بابت وقت گذاشتن پایان