اون دختر تو قبرستون چیکار میکرد..!؟

#ارسالی ‌ ‌‌‌ ‌ این داستان درباره یکی از دوستای نزدیک منه که حدود ۱۰ ساله پیش براش اتفاق افتاده. اینطوری تعریف میکنه که: ما اون موقع داخل یک منطقه ای از شهر ...

متن کامل

#ارسالی ‌ ‌‌‌ ‌ این داستان درباره یکی از دوستای نزدیک منه که حدود ۱۰ ساله پیش براش اتفاق افتاده. اینطوری تعریف میکنه که: ما اون موقع داخل یک منطقه ای از شهر زندگی میکردیم که اکثرا زمین خالی بوده و تازه داشتن خونه میساختن اونجا و ما جزو اولین نفر ها بودیم، این زمین هم نزدیک به شهره اما نه اونقدر نزدیک که بتونی شهر رو ببینی، خلاصه که مثل اکثر اتفاق های ترسناک که تعریف میشن، از شانس من خونه ما هم خیلی نزدیک به گورستان قدیمی اون منطقه بود، قبر ها خیلی قدیمی بودن، مادر بزرگم که اونموقع ۸۷ سالش بود میگفت این قبرا اصلا معلوم نیست که داخلشون کی خوابیده، میگفت که مادربزرگش همیشه میگفت اینا قبرای از ما بهترونن. داستان اصلی اینه که داخل یه شب جمعه حدودای ساعت ۱۱ شب من با پدر مادرم بحث میکنم و خیلی عصبانی میشم به طوری که از رو عصبانیت تصمیمی گرفتم و گفتم من دیگه داخل این خونه زندگی نمیکنم، همینطوری کفشام رو پوشیدم داخل اون شب زدم بیرون، داشتم میرفتم سمت شهر(برای رفتن به شهر باید از جاده ای که دقیقا جفتش اون قبرا قرار دارن رد شد) همینطور قدم میزدم زیر نور ماه با حال خیلی بد و عصبانی به اون نقطه از جاده رسیدم که قبرا قرار داشتن، اما من اصلا متوجه نشدم چون همش حواسم پیش پدر مادرم بود، پس میتونید حدس بزنید که چقدر شوکه شدم که دیدم یک دختر با مو های به شدت بلند که تمام بدنش رو گرفته پشتش به منه و روی یکی از اون قبرا وایساده، وسرش پایینه و انگار همش داره زل میزنه به اون قبر، نمیدونستم چیکار کنم، به شدت ترسیده بودم از شدت ترس سرم داشت گیج میرفت، بدونه هیچ گونه حرفی زدن به خودم حتی داخل ذهنم، انگار ناخود آگاه تصمیم گرفتم که به سمت خونمون برگردم، پشتم رو بهش کردم و اروم اروم داشتم میرفتم نمیدونم چرا نمیتونستم بدوم، همین که حدود ۳۰ یا ۴۰ قدمی ازش دور شدم، حس شدید کنجکاوی به من غلبه کرد و من صورتم رو برگردوندم، و دیدمش، زیر نور اون ماه صورت اون دختر رو دیدم که به سمت من برگشته و داره به من زل میزنه، چشماش به سفیدی ماه بودن و صورتش به سفیدی گچ و مو های کاملا سیاهی که سر تا پاش رو پوشیده بود، باورم نمیشد داشتم همچین چیزی رو میدیدم، قدرت راه رفتن رو دیگه از دست دادم، تنها چیزی که برام باقی مونده بود ترس بشدت زیادی بود که از زل زدن اون چشما ناشی شده بود، و همین موقع اون موجود شروع به حرکت کرد، نه هر حرکتی، اون بدون هیچ گونه راه رفتنی داشت به سمت من میومد، انگار که معلق بود، و در حین حرکت کردن به سمت من داشت چیزی زمزمه میکرد، عجیب این جا بود که با اینکه هنوز ازم دور بود ولی من کاملا صدای زمزمه های نامفهومش رو میشنیدم، انگار داشت در گوشم زمزمه میکرد، نزدیک و نزدیکتر شد، انقدر که فقط به طول یک دست باهام فاصله داشت و در همین لحظه وایساد، من داشتم مستقیم درون چشمای اون موجود نگاه میکردم انگار نمیتونستم جای دیگه رو نگاه کنم، در همین لحظه بود که خیلی سریع دست دستش رو بالا اورد و لمسم کرد، و من کاملا بی جون روی زمین افتادم، تازه صبحش بود که بابام دقیقا همونجا که افتاده بودم پیدام کرد. امروز دیگه اون قبرا وجود ندارن، شهرداری اون شهر به دلیل اینکه هیچ سند رسمی از این قبر ها و اشخاص داخلشون پیدا نکرد همه رو‌ خراب کرد و روی اونا ساختمون ساخت.
اون دختر تو قبرستون چیکار میکرد..!؟ | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.