متن کامل
#ارسالی سلام من یه دختر ۲۴ ساله هستم و من مثل بقیه شما میخوام داستان ترسناکی که برام اتفاق افتاده رو براتون تعریف کنم داستانی که امروز میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به چند سال پیش که ۱۷سالم بود داشتیم میرفتیم خونه دایمیینا خونه اونا توی روستاست روستا خیلی خیلی قدیمیه و جد در جد در اونجا زندگیی میکنن (منظورم خانواده مادرمیناع) کنار خونه ی مادربزگم یه آسیاب قدیمی هسته که مال همسایشون بوده و همسایشون ۳٠سالی میشه که از اونجا رفتن کنار اون آسیاب یه درخت توت خیلی بزرگ با توتای آبداره و خوشمزه هسته منو دخترداییم سیما که خیلی باهم صمیمی هستیم از بچه گی...! بهش گفتم بریم توی اون آسیاب رو ببینیم اون گف نه خطرناکه ارواح دارهو فلان فلان من باور نداشتم این چیزارو و. بهش گفتم اینا همش چرته و وادارش کردم که باید بریم اونجا!! ساعت نزدیکای غروب بود که گفتم بریم اونم قبول کرد و نه نیاورد رفتیم توی حیاط که یواشکی بریم و کسی متوجه نشه که ما میریم اونجا.. ولی مامانم و خواهر بزرگ سیما داشتن کنار باغچه باهم صحبت میکردن منو سیما خیلی آروم و عادی رفتیم سمت در که مامانم گفت کجا میرید بهش گفتم میریم بیرون هواخوری و حالمون عوض شه دست سیما رو گرفتم بُدو رفتیم سمت اون آسیابع! خیلی کنجکاو بودم که ببینم اینجا چی داره که همه ی روستا ازش میترسن و بخاطرش بابام و مامانم روستای اجدادیشونو ترک کردن... چراغ قوه های گوشیمونو روشن کردیم که دیدم 2درصد گوشیم شارژ داره و داره خاموش میشه.. گوشیمو خاموش کردم و گوشی سیمارو گرفتم ازش و درو یکم باز کردم که سیما با لکنت گفت من میترسم بیا برگردیم.. توجه ای به حرفش نکردم و درو کامل باز کردم رفتم داخل.. کامل تاریک بود داخل و بوی تعافون میومد یه ایشی گفتم... سیما هم اومد داخل و بهم چسبید بهش گفنم هی بهم نچسپ بچه...هوا کامل تاریک شده بود آسیاب یه در دیگه داشت رفتم به سمت در که اون بوی بد بیشتر میشد یکم در پشتمون تکون خورد انگار که باد این کارو کرده سیما یه جیغ کشید و اومد سمت من، منم ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و اون در رو باز کردم که یه صدایی اومد که گف تو نباید میومدی!! یه چیزی سرعی ردشد از جلوم که ترسیدم با لکنت گفتم اونجا کیه خودتو نشون بده هی کیی هستی تو؟! یهو جیغ بلند سیما منو به خودم آورد رومو کردم سمتش که گفت یکی پشت سرته... به پشتم نگاه نکردم و یه دعایی خوندم و. با سرعت تمام دست سیما رو گرفتمو از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم خونه به در حیاط که زدبم شدیم به پشتم نگاه کردم دیدم یه پسر کنار درخته و یه نور به سمتون نگه داشت انگار اون شئی دستش یه گوشتیه دستی به جیبم زدم و دیدم نیست گوشیم... بیخیال گوشیم شدم رومو کردم سمت دخترداییم و با نفس نفس بهش گفتم ماجرای امشبو به هیچکس نمیگی بین خودمون بمونه و رفتیم داخل... صبح شد و من رفتم پیش مادربزرگم ازش پرسیدم ماجرای این آسیاب چی بوده که متروکه شده و اون کل ماجرا رو گف زمانی که خودش دختر بچه بوده اونجا یه آسیابان داشت که پسر آسیابانع عاشق یه دختر خیلی زیبای روستا میشه خلاصه میگذره و پدردخترع، دخترشو به پسر آسیابانع نمیدهواینا و پصرع خودکشی میکنه توی همون آسیاب و جسدشو هیچ وقت پیدانکردن بعد ها خانواده ی اون دختر همه یه شبع میمیرن و دلیلش معلوم نیست و شایعات زیاد راجبش هست اونجا خیلی ترسناکه و هیچکس نباید نزدیک اون آسیاب بشه!! خلاصه این بود.. دوباره رفتم سمت همون آسیاب (البته داخل آسیاب نرفتم ) رفتم به سمت درختع که دیدم گوشیم روی زمینه و زیرش یه کاغذه سرعی گوشیمو برداشتم و کاغذو باز کردم دیدم نوشته دیگه اصلا به این روستا نباید بیایی وگرنه میمیری خلاصه تا الان الانه که ۲۴سالمه به روستای مادربزرگم نرفتم خیلی اتفاق بدی بود برام... هنوز میترسم وقتی به اون اتفاقات فکر میکنم.... امیدوارم لذت برده باشید از داستان من!!