متن کامل
سلام دوستان. اتفاقی که میخوام تعریف کنم هنوزم بعد از چند سال جواب مشخصی براش ندارم. نمیدونم واقعاً ربطی به ماورا داشته یا فقط یه سری اتفاق عجیب پشت سر هم بوده. برخلاف خیلی از داستانهای چنل، این ماجرا نه توی روستا اتفاق افتاده، نه جای دورافتادهای. ماجرا از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم یه گربه بخرم. یکی از دوستام شماره مردی رو بهم داد که دقیقاً همون نژادی رو داشت که دنبالش بودم. باهاش قرار گذاشتم و وقتی همدیگه رو دیدیم، رفتار عجیبی داشت. درباره همهچیز صحبت کردیم جز قیمت! آخر سر فقط گفت: «گربه رو ببر، اگه خوشت اومد بعداً پولشو بده.» همون موقع حرفش برام عجیب بود، ولی قبول کردم و گربه رو با خودم به خونه آوردم. از روزی که اون گربه وارد خونه شد، انگار بدبیاری پشت بدبیاری سراغمون اومد. خودم بدون هیچ دلیل مشخصی مریض شدم، کارهای بابام یکییکی به مشکل خورد و فضای خونه هم سنگین و عصبی شده بود. اما عجیبترین چیز، خود گربه بود. تقریباً غذا نمیخورد. چند بار بردمش دامپزشکی، ولی هیچ مشکل خاصی پیدا نکردن. از طرفی هرچقدر با صاحب قبلیش تماس میگرفتم، جواب نمیداد. شبها اصلاً نمیخوابید. چندین بار نصف شب از خواب بیدار میشدم و میدیدم توی تاریکی اتاق نشسته و بدون هیچ حرکتی به من خیره شده. نه پلک میزد، نه نگاهش رو برمیگردوند؛ فقط زل زده بود. بیشتر از اینکه حس کنم یه گربه داره نگاهم میکنه، این حس رو داشتم که انگار منتظره من بیدار بشم. کمکم صداهای عجیبی هم ازش میشنیدم؛ صداهایی که اصلاً شبیه صدای معمول یک گربه نبود. همون مدت، بدنم پر از خط و خش و کبودی شده بود. عجیب اینجا بود که هیچوقت نمیفهمیدم این زخمها دقیقاً کی و چطور به وجود اومدن. خانوادهام میگفتن احتمالاً گربه موقع خواب چنگم زده و خیلی جدی نمیگرفتن، ولی رفتهرفته زخمها شدیدتر شدن؛ تا جایی که خودم هم از گربه میترسیدم. برای همین مدتی ازم جداش کردن و گربه رو توی یه اتاق دیگه گذاشتن. از همون شبها، صداهایی شبیه ناله از اون اتاق میاومد. اما نه شبیه ناله یک حیوون... بیشتر شبیه صدای خفه و دردناک یک انسان بود. تقریباً هر شب این صداها رو میشنیدم، ولی جرئت نمیکردم برم پیشش. تا اینکه یه شب از خواب بیدار شدم و رفتم بالای سرش. همین که توی چشمهاش نگاه کردم، چیزی دیدم که هنوزم با یادآوریش تنم میلرزه. چشمهاش شبیه چشم گربه نبود. نمیدونم چطور توضیحش بدم، ولی اون لحظه حس کردم انگار یک آدم از پشت اون چشمها داره منو نگاه میکنه. همونجا تصمیم گرفتم فرداش هرطور شده گربه رو پس بدم به صاحبش. صبح ماجرا رو برای خانوادهام تعریف کردم. اونا هم موافق بودن که هرچه سریعتر گربه رو پس بدم، یا حداقل ببرمش خونه دوستم تا اون بتونه گربه رو سریعتر به صاحب اصلیش برسونه. اما شاید باورتون نشه... همون لحظهای که داشتیم درباره این موضوع صحبت میکردیم، من از چند پله افتادم پایین و دستم شکست. ارتفاع پلهها اونقدر زیاد نبود که انتظار داشته باشیم باعث شکستگی دست بشه. برای همین حتی الان هم بعضیها حرفم رو باور نمیکنن. ولی من مطمئنم... اون لحظه یکی منو هل داد. دو سال از اون اتفاقها گذشته، ولی هنوزم وقتی به اون روزها فکر میکنم، یه حس بد و سنگین سراغم میاد. راستش هنوز نمیدونم تمام این اتفاقات فقط یه مشت بدشانسی و اتفاق عجیب پشت سر هم بودن... یا اینکه اون گربه واقعاً چیزی با خودش به خونه ما آورده بود.