ساعت ۳ صبح؛ پیرزنی که نباید اونجا می‌بود...

#ارسالی سلام وقت بخیر. من 37 سالمه و پسر هستم اهل کرمانشاه. داستانی ک میخوام براتون تعریف کنم تقریبا برمیگرده به سال 95 که من کرج تنها زندگی میکردم و تو یه م...

متن کامل

#ارسالی سلام وقت بخیر. من 37 سالمه و پسر هستم اهل کرمانشاه. داستانی ک میخوام براتون تعریف کنم تقریبا برمیگرده به سال 95 که من کرج تنها زندگی میکردم و تو یه محله قدیمی که یه قبرستون(امام زاده محمد) هم نزدیکش بود زندگی میکردم. یه شب سرد زمستانی که واقعا کرج زمستونای سرد عجیبی هم داره،ساعت تقریبا 3 صبح بود ک من داشتم با نامزدم تلفن حرف میزدم یهو شارژ پولیم تموم شد. منم که مکالمه م تموم شد تصمیم گرفتم برم بیرون تا از ATM شارژ بگیرم. با اون سرما پالتو پوشیدم و زدم بیرون،یک سر محله ما به خیابونی منتهی میشد ک خیلی بلند بود،شاید حدود 1 کیلومتر! و چپ و راست این خیابون رو کوچه های شماره دار پر کرده بودن(چپ ۱ راست ۳ چپ ۲ راست ۴ و...) در اون درازا و تاریکی خیابون تقریبا سرتا سر محله سه چهارتا تیر چراغ برق سالم روشن بود ک برعکس ظاهر خیابون رو بدتر ترسناک میکرد! من نمیترسیدم و رفتم سر کوچه 16 تا شارژ بگیرم و خودم تو کوچه 11 زندگی میکردم،خلاصه خریدم و تو راه برگشت دیدم یه پیرزنی ک تقریبا سرپا هم بود به سمت من نزدیک میشد،و نزدیکتر ک شد دیدم یه تیشرت نازک و یه چادر نازک تنشه و تمام! نزدیکم شد،!یک چشمش سفید بود و نسبتا هم هیکلی بود و یهو دیدم با صدای ناهنجا و کلفت خیلی مردونه ای پرسید: (ساعت چنده؟!) منم عادی گفتم سه و بیست دقیقه مادر جان! و ب راهم ادامه دادم... پیرزنه بلننننند میگفت سه و بیست دقیقه و میخندید! چند باررررر... من همزمان ک به کوچه خودم نزدیک میشدم به این فکر میکردم که این پیرزن این ساعت صبح و با این سرما چطور اینجور نازک لباس پوشیده و بیرونه! نه قیافش ب زباله گرد میخورد نه تایم اذان بود ک مسجد بره و... تمام این فکرای من به یک دقیقه هم نرسید و من رسیدم سر کوچه خودم،هررررکاری کردم نتونستم قانع بشم! برگشتم ک برم دنبالش ببینم کی بود،که در کمال ناباوری دیدم تو همین فاصله فوق العاده کوتاه پیرزن رسیده بود سر کوچه!!!! چیزی در حدود 700 متر!!!!! یعنی دونده المپیک هم نمیتونست این مدلی برسه اونجا! برگشتم خونه با شک و تردید و چون زیرزمین بود خونه من از حیات نور کمی تو خونه میتابید،آیینه روی دیوار هم ک بود و منم هی تو فکر پیرزنه بودم ک تو آیینه دیدم یه چیز سیاهی تو اتاق از پشتم رد شد!!!! منم فقط و فقط لباسامو جمع کردم و در جا برگشتم کرمانشاه و خونه رو هم بعدها تحویل دادیم! خیلی اتفاق عجیبی بود برای من! ممنونم که توجه کردید.
ساعت ۳ صبح؛ پیرزنی که نباید اونجا... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.