همه‌چی از یه احضار ساده شروع شد...

سلام اسمم شاهینه ۲۵سالمه میخوام یه خاطره ای را تعریف کنم من۱۵سالم بود اون موقعه ها من خیلی به رمان های ترسناک علاقه داشتم جوری که همه به مادرم میگفتن نزار ان...

متن کامل

سلام اسمم شاهینه ۲۵سالمه میخوام یه خاطره ای را تعریف کنم من۱۵سالم بود اون موقعه ها من خیلی به رمان های ترسناک علاقه داشتم جوری که همه به مادرم میگفتن نزار انقدر اینارو بخونه اخر دیونه میشه هرچی مادرم میگفت گوش نمیکردم میتونم بگم اطلاعات بالایی داشتم درباره ی جن ها یه روز یدونه از دوستام اومدو گفت شاهین یدونه روش یاد گرفتم برا احضار جن بیا انجامش بدیم منم که دیونه ی این کارا بودم گفتم باشه گفتش پس فلان ساعت بیا بریم پارک منم گفتم باشه باهم رفتیم پارک دوستم چندتا کاغذ اورده بود با سه تا شمع سیاه رنگ سه تا شمعو رو به صورت مثلثی شکل چید و گفت شاهین بشین وسط اون کاغذا رو اورد گفت روش این کلمات را بنویس نمیگم چی بود چون کار خطرناکیه خلاصه نوشتم و گذاشتم زمین شمع هارو روشن کردیم به دوستم گفتم مرحله بعدی چیه گفت این چاقو رو بگیر و کف دستتو خراش بنداز طوری که خون بیاد بهش گفتم این کار خطرناکه گفت نه هیچی نمیشه دیگه تا اینجا اومدیم گفتم باشه و دستمو بریدم و خون رو ریختم رو کاغذ و کاغذو اتش زدم میدونستم کاره خطرناکیه ولی بازم ادامه دادم یه چیزی وسوسه ام میکرد چشمامو بستم و دعا هایی که دوستم میگفتو خوندم یهو شمع ها خاموش شد ولی بازم ادامه دادم خوندم خوندم تا به یه جایی بکشه کارمون دیدم هیچ اتفاقی نیوفتاد همش چرت بود لوازم هارو جمع کردیم و رفتیم خونه همه چی عادی بود تا اینکه رفتم بخوابم خیلی عادی خوابیدم همونجور که خواب بودم یه خواب وحشتناکی دیدم خیلی بد بود نمیدونم چجوری توصیف کنماصلا واقعا بد بود توی خواب دیدم که یه موجود قدبلند با موهای بلند میتونم بگم واقعا قیافش ترسناک بود دستاش عجیب بود شبیه ادم نبود نمیدونم چی بود توی خوابم داشتم خفه ام میکرد در همین حین سریع از خواب بلند شدم خیس عرق شده بودم ساعت نزدیکای ۴بود واقعا ترسیده بودم رفتمو صورتم اب زدم و دوباره خوابیدم فردا صبح که بلند شدم سنگینی بدی رو داشتم تحمل میکردم یه چیزیو روی دوشم حس میکردم تو رمان هایی که میخوندم نوشته بودن این سنگینی دلیلش یا میتونه جاذبه زمین باشه یا جن ها باشن راستش زیاد اهمیت ندادم گفتم ول کن بابا هیچی نیس شب شد همه خواب بودن من داشتم کتاب میخوندم که یهو دیدم در اتاقم باز شد تعجب کردم گفتم شاید مامانمه رفتم دم در اتاق درو باز کردم و دیدم توی پذیرایی ادمای عجیبی دارن مثل چی راه میرن نمیتونستم تکون بخورم انگار قفل شده بودم ادم نبودن سم داشتن جای دست و پا میدونستم جن هستن ولی نمیتونستم کاری کنم میخواستم جیغ بزنم که دیدم نمیتونم تو دلم ایات قرانو مرور کردم تکرار کردم تا اینکه دیدم رفتن سبک شدم قشنگ ولی تموم نشده بود هیچی تموم نشده بود هرشب خوابای وحشتناک میدیدم یه جوری شده بودم که انگار جن زده بودم حرف نمیزدم حتی یه جور شده بود که رمان هامم نمیخوندم مامانم این موضوع رو فهمید بردتتم پیش یه پیرزنی خیلی پیر بود پامو گذاشتم تو خونه اش گفت صبر کن انرژی خیلی زیادی داری این انرژی به شدت منفیه حالمو بد میکنی مامانم اصرار کرد حاج خانم تروخدا بزار بچم بیاد ببین چشه با اصرار مامانم گذاشت بریم تو پیرزن بد نگام میکرد بدون اینکه چیزی بگم گفت وجودت سیاهه کاری انجام دادی ؟گفتم والا فلان روز با دوستم این کارو کردیم ماجرا رو براش تعریف کردم بهم گفت کار بدی کردی بچه جون تو با اونها پیمان بستی که براشون هرکاریو میکنی وقتی خون میریزی یعنی پیمان میبندی که بهشون یه چیزیو اهدا میکنی و اونها جونتو میخوان مامانم گریه میکرد میگفت تروخدا نجاتش بده هرچی بخوای میدم پیرزن گفت بحث پول نیس انرژی زیادی میگیره ولی باشه یه چیزای عجیب قریب در اورد توی یه کاسه اب چیزایی میخوند نمیشدبشنوی حالت نجوا داشت اون ابو داد بهم و گفت بخور یه کاغذم بهم داد گفت اینو بنداز گردنت تا دور بشن ازت تاکید میکرد که اینو از گردنم در نیارم الان حدود ۱۰سال میگذره و دیگه چیزی ندیدم
همه‌چی از یه احضار ساده شروع شد... | دنیای ماوراء

مطالب مرتبط

درباره دنیای ماوراء

دنیای ماوراء بزرگ‌ترین پلتفرم فارسی‌زبان ماورالطبیعه است: داستان‌های ترسناک واقعی، دانشنامه موجودات ماورایی، طلسم‌های باستانی و نقشه مکان‌های تسخیرشده ایران و جهان.